بَبوووووو بَبوووووووو... بَبووو بَبوووووووو.. بَبووو بَبووووووو
با دستِ راستم گوشِ چپم را مي خارانم و منتظر مي شوم تا صدا دوباره تکرار شود.. بَبوووو.. بَبوووووو.. عادت دارم روزهايي که زياد حوصله ي درست و حسابي ندارم، دور و برِ ساعت دو ظهر کمي بيهوش شوم.. چرت قبل از ناهارِ من معمولن بعد از بيست سي دقيقه به وسيله يک صدا جِر مي خورد.. از صدايِ زنگِ الهه گرفته تا صداي دعوايِ هميشگي بخاطر دو متر جا براي پارک.. صدايِ هندونه کيلو دو زاررررر تا صداي مامانم.. يک بار هم با صدايِ گاو به هوش آمدم.. فکر ميکردم دارم خواب ميبينم اما خوني که از درِ پارکينگِ همسايه مان بيرون زده بود حکايت از مراسمِ گاوکشان به ميمنتِ عروسي دخترِ همسايه بود.. مدتي هم پسرِ کوچولويِ آن يکي همسايه مان که اندکي بي صاحاب تشريف دارد از کله ي کچل اينجانب بعنوان اسباب بازي استفاده مي کرد و با شوت هايي که مي زد يک هويي تا ملکوت مي پريدم و تا ساعت ها از شوکي که وارد مي شد، مثلِ ديوانه ها با در و ديوار جنگ مي کردم.. ديروز هم اعصابم خورد بود و توي ماشين بيهوش شدم انگار.. الهه با دست فرمانِ شوماخري اش فوري به بيمارستان رساند و با صدايش به هوش آمدم.. بيچاره الهه با ديدن خوني که از دماغم مي رفت مثلِ ماستِ کم چرب سفيد شده بود و وضعيتش از من خراب تر نشان مي داد.
بّبووو.. بّبوووو.. به زحمت نيم خيز مي شوم و فاصله ي اتاق خودم تا جلوي آشپزخانه که منبع صداست را چهار دست و پا روي زمين سر مي خورم.. تويِ زندگيِ هر آدمي بعضي صحنه ها درست مثلِ فريمِ يک عکس براي هميشه حک مي شوند.. بابا دو تا انگشتِ هر دستش را تويِ يک لنگه کفشِ صورتي رنگِ خيلي کوچولو کرده بود و با کفش ها رويِ ميز تاتي تاتي مي کرد.. مادرم هم جغجغه يِ کوچولويِ زرد و سبز رنگي را با دستِ چپش تکان مي داد و با دستِ راستش که بعد از بيماري اش به زحمت کمي حرکت مي کند، بقيه يِ خرت و پرتي که بابا خريده است را وارسي مي کرد.. با ديدنِ تبسمي که توي چشمِ هر دو تايشان برق ميزد، بغض عجيبي تويِ گلويم جفتک پَراند و همانطور چاهار دست و پا عقب عقب سمتِ اتاقم برگشتم و يک دلِ سير گريه فرمودم.. حسابي هر دو تايشان پير شده اند.. از وقتي که يادم مي آيد، گريه کردن يکي از سرگرمي هايِ مورد علاقه ام بوده است.. مامان مي گفت تا دوازده سالگي ات يادم نمي آيد يک بار گريه کرده باشي و هر چه بزرگتر مي شوي اخلاقت بيشتر شبيه نوزاد ها مي شود.. با الهه هم هميشه به خاطر گريه هايِ گاه و بيگاهم دعوا داريم.. او هنوز نمي داند بينِ سيگار کشيدن و گريه کردن، دومي هميشه انتخاب بهتري براي يک مرد است..
با بلند شدنِ صدايِ جر و بحثِ اوليايِ گرامي، اشک هايم را با پيراهنِ اتو شده ي بابا که از خشکشويي آورده پاک ميکنم و مقاديري هم تويش فين کرده، دوان دوان مثلِ اسبِ لينچان به سمتِ آشپزخانه ي کوچولويمان مي روم. مامان بي سليقگيِ بابا را به رخ اش مي کشد و ميگويد دهاتي اين کفشا بيست سال قبل از مد افتاده.. بابا هم مي گويد نوه ي خودمه خودم ميدونم چي بيشتر بش مياد.. مامان مي گويد اين فرغون هاي زشتو ببر پاي نوه آبجيت بپوشون بابا هم مي گويد خيليم خوشگلن باربيِ خودمه و من که هنوز نميدانم چرا اين قدر احساساتي شده ام، ترجيح مي دهم وارد بحث شان نشده و به سمت غذايي که بابا گرفته است حمله مي کنم.. کله پاچه.. مزخرف ترين آشغالِ دنيا که هر بار ضعف مي کنم بابا يک قابلمه اش را توي شکمِ بدبختم خالي مي کند.. نيم ساعت بعد از شکم چراني تازه يادم مي افتد که معده ام مثل معده آدميزاد نيست و بعد از کلي بالا آمدن دل و روده، راهي مستراح و از آن جا راهي حمام و اتاقم مي شوم. مشغول گرفتنِ فيگورهايِ مختلف با تنِ لخت و خيس هستم که ديدنِ صحنه اي باعث مي شود هر چه فحش آبدار به ذهنم مي رسد تويِ دلم سمتِ همسايه روبه روي مان که وکيل است و هميشه از پنجره اتاقِ پسرش خانه يِ همسايه ها را ديد مي زند، شليک کنم.. دورانِ بلوغ، خودم هم بدم نمي آمد خانه يِ همسايه ها را ديد بزنم ولي هيچ اشتياقي براي ديدنِ تنِ برهنه يِ يک مرد مثل خودم نداشتم.. تقصير خود احمقم هست که هيچ وقت از پرده اتاق استفاده نمي کنم.. لابد مردک شب با خنده به زن و بچه اش خواهد گفت رويِ باسنِ هاشور يک خالِ سياه وجود دارد و تا مدت ها بساطِ خنده شان جور خواهد شد..
خواهر بزرگم حامله است و تا چند هفته بعد يک ني ني به جمعيت دنيا اضافه خواهد شد.. نزديک شش ماه مي شود که با خواهرم قهر قهر تا قيامت مي باشم بنابر اين آمدن و نيامدنِ ني ني هيچ تفاوتي توي زندگيِ من نخواهد کرد.. پدر و مادرم به شدت ذوق زده مي باشند و با خاله هايم صبح تا شب مشغولِ مهيا کردنِ وسايل پذيرايي جهتِ نزول اجلالِ ني ني مي باشند.. با اين اخلاقِ گند و حماقتِ ناتمامي که از مونث هايِ کم سن و سالِ دور و برم تويِ اين مدت مشاهده کرده ام، بي تعارف هيچ اميدي به آينده ي ني نيِ خواهرم ندارم و مطمئنم از آن خاله زنک هايي خواهد شد که تمام دغدغه شان رسيدن به سر و وضع و تيپ شان و افتادن به جانِ خيابان جهت عشوه گري و ساختِ سريال هايِ عاشقانه ي خياباني مي باشد.. نه اهل کتاب خواندن خواهد شد.. نه از موسيقي و هيچ هنرِ ديگري چيزي خواهد فهميد.. تجسمش هم حالم را بد مي کند.. بدبخت ترين موجوداتِ دنيا که گويي تنها و تنها جهتِ خيمه شب بازي به دنيا اعزام شده اند..
صب زود خواهر هايمان با دامادمان رفته اند خانه يِ پدربزرگ جان و مشغولِ آب بازي و لواشک سازي مي باشند.. خاله ها و بچه هايشان هم آمده اند خانه يِ ما تا باقيمانده هاي سيسموني ني ني را جمع و جور کنند.. اينجانب مشغولِ نوشتنِ مقاله ي خودم و ديدنِ عکس هايِ دورانِ دانشجويي در فيسبوک و ويرايش پايان نامه ي الهه مي باشم که طبق معمول به خاطر هيچ و پوچ با الهه دعوا مي کنيم و در حالت نيمه قهر مي باشيم.. اگر دعوا را نمکِ دوستي حساب کنيم، من و الهه دو عدد نمکدان مي باشيم که هر کداممان چشمِ ديدنِ سوراخ هايِ آن يکي را نداريم و هي الکي شورش را در مي آوريم.. ولي جهتِ ترکاندنِ چشم حسود، حسابي هواي همديگر را داشته و ته قلبمان راضي به ناخوشيِ همديگر نيستيم.. يکي دو ساعت توي دلم به الهه و خودم و زمين و زمان فحش مي دهم و می خندم تا عصرِ جمعه از راه برسد و با غربتِ بي رحمش دلِ اهاليِ دنيا را حسابي خون کند.. سرگرمِ نوشتنِ همين خزعبلات مي شوم تا کمتر دچارِ غروبِ جمعه ي لعنتي شوم و باز از فردا صبح آماده ی کشتي گرفتن با سرنوشت باشم.. آهنگِ "زندوني" از حسين زمان اکسير تازه اي هست که پيدا کرده ام و حسابي آرامم مي کند.. اولين پيشنهاد موسيقي از هاشور را از گوگلِ عزير جستجو فرموده و گوش کنيد.. دلم شديدا نوشابه مي خواهد..
اين روزها زندگيِ هاشور درست مثل اين نوشته، بي سر و ته و درب و داغان است.. تويِ ذهنم مشغولِ سبک سنگين کردنِ تصميماتِ بزرگي مي باشم که حتي خدا هم از آن ها بي خبر است و قرار است کارهايِ خيلي بزرگي انجام بدهم..
تا شما مشغولِ يافتن موزيک از گوگل هستيد، بنده با يک ليوان نوشابه و يک عدد دوربين شکاريِ لت و پار، مشغولِ ديد زدنِ روابط ديپلماتيک جنابِ وکيل با همسر گرامي شان مي شوم.. بچه تر که بوديم هي ميگفتيم چيزي که عوض داره، گله نداره عامووووو..