آخ آخ.. زندگی لب داشت.. زندگی حرف می زد.. می شد یقه ی زندگی را گرفت و چلاند و دماغش را گاز گرفت و محکم زد پسِ کله اش..
شما که غریبه نیستید.. هاشور، لب های دنیای من بود.. هنوز هم هست و گمانم هزار سال هم بگذرد و زنده باشم، اینجا بعد از خانه ی پدری، امن ترین دخمه برای نفس کشیدن من است
تو خیال کن سه چهار سال غیب شده باشی و خودت هم یاد خودت نباشی و یک هویی چشمانت را باز کنی و ببینی گوشه ای از خاطراتت چند نفر چند سال است گهگاهی یادت می کنند و احوالت را می پرسند.. هاشور قربانِ روی ماهِ تک تک تان که یک هویی کنج یکی از اتاق های یکی از هتل های یکی از شهر های یکی از کشورهای یکی از قاره های مزخرف اشک شوق اش را بدجوری در آوردید و به پهنای زندگی خوشحالش کردید..
عرضم به روی ماه تان، بر اساس تعاریف و استاندارد های مدیکال، ما زنده ایم و اندام های حیاتی مان کار می کنند.. پیر تر و خرفت تر از همه ی سال های گذشته، در آستانه ی سی و چند سالگی چند گوشه ی دنیا در حال رفت و آمد و کار و گشت و گذار و زندگی هستیم.. هنوز هم مثل تمام سی و چند سال گذشته، مجرد و تنها و غریب و گوشه گیر و مزخرف و اَخ ایم.. راستش را بخواهید دلم می خواهد هزار سطر پشت سر هم فدایتان شوم.. دور تان بگردم و روی ماه تان را ببوسم و اعتراف کنم همین نیم ساعت قبل که سراغ وبلاگم آمدم، عجیب احساس زندگی و قدرت و عشق کردم و دلم می خواهد از همین طبقه ی پانزدهم پرواز کنم و سال ها بود این حس و حال را نچشیده بودم..
به شکل غیر قابل باوری اسم و رسم و هر آنچه از زندگی تک تک تان می دانستم، جلوی چشمم رژه می رود و انگار از اسارتی صد ساله برگشته باشم، دلم می خواهد دور هم بنشینیم و هر آنچه در این چند سال به دنیا رفته است را دوره کنیم و به ریشِ زندگی بخندیم.. برایم بنویسید.. از خودتان و زندگی تان..
این زندگی از این دریچه هنوز هم لب دارد.. همین..