فراموشی

سيب زميني ِ پوست کنده را ورقه ورقه نازک کرده با فلفل و زردچوبه توي قابلمه آب پز ميکنم تا زودتر نرم شود. امروز از صبح يک کرمِ کوچولو نميدانم از کدام سوراخ رفته  تويِ سرم و هي تاتي تاتي مي کند. معده درب و داغانم هم براي خودش يک پا دکتر شده. کافيست تا از چيزي ناراحت يا نگران باشم.. دعوا کنم يا غافلگير شوم.. عصباني شوم يا زياد گريه کنم.. همين که از حالتِ نرمالِ خودم فقط يک ذره فاصله بگيرم، شروع مي کند به لوس بازي و هي آلارم مي دهد. درد و درد و درد دور و برش را ميگيرد و تا وقتي پاهايم را چند ساعت توي شکمم جمع نکنم و اداي جنين در نياورم، خفه خون نميگيرد که نمي گيرد.
تره و جعفري و سوسيس را با سس انار و فلفل و نمک و چند تا پودري که خودم هم نميدانم چيست مزه ميدهم و انگار نه انگار عموي پنجاه و چند ساله ام دارد توي بيمارستان آخرين نفس هايش را به زورِ دستگاهي موسوم به ونتيلاتور هوا مي کند. اين دستگاه را بعد از جراحي معده ام تجربه کرده ام. افتخارِ دمش و مکش را از دماغ و دهن گرفته و خودش هي فوت مي کند و ميک مي زند. براي خودش يک پا ريه است لامصب. صبح از فاصله ي نيم متري به چشم هاي بيجانِ عموجان نگاهي جانانه انداختم و احمقانه تمامِ گندي را که به زندگيِ خانواده ام زده است، حلال کردم و معده ام از اين تصميمِ مسخره به شدت ابرازِ تعجب و تعصبش را با جفتک هاي متوالي هنوز هم دارد اعلام مي کند.
 گوشتِ چرخ شده را با رب انار و تمبر هندي و فلفل و چند تا ماده ي اسرار آميز سرخ ميکنم و ککِ دلم هم نميگزد که عشقم دماغش کمي تلمبه خورده و باد کرده است و تا وقتي پنچر نشود، دمارِ روزگارم را سياهپوش خواهد کرد. عادت کرده ام. هر چيزي شش ماه اولش آدم را اذيت مي کند. چند وقتي مي شود تصميم گرفته ام وقتي کسي خطا مي کند، اگر هم دلم نيامد تلافي کنم، حد اقل به رويش بياورم و از طويله اي که براي خودم ساخته ام يواش يواش فرار کنم. ترجيح ميدهم بد اخلاقي و کم محلي و دعوا و فحش و قهر و هر شکلِ ديگري از مسخرگي و لوس بازي را از جانبِ هر کسي به جان بخرم ولی حرف دلم را بزنم. درست است اينطوري زندگي هي دهانِ آدم را هفت بانده آسفالت مي کند ولي شرف دارد به اينکه با چندش آور ترين شکلِ ممکن هر ننه قمري رخت و اثاثش را روي فرقِ سرِ نيم کچلم بچيند و تمرينِ سوارکاري بکند و برايم از وفا و درستکاري و عشق، قرآن ها کتابت بفرمايد.
سيب زميني ها را با گوشت کوب نرم کرده و با بقيه ي مواد حسابي هم مي زنم. دلم چند ماه است هوسِ يک مسافرتِ بيست روزه به يکي از نا کجا آباد هاي جنوب را کرده است. جايي که آب و علف و آدم و گوسفند و پشه و موبايل و زندگي و آسمان و زمين و هيچ چيزي نداشته باشد. هميشه يکي از آرزوهاي کوچولويم اين بوده جايي زندگي کنم که خيلي راحت بشود با يک شلوارکِ جين و يک جفت صندل تمامِ شهر را هي زير و رو کرد و هر جا عرق کردم، يک بطري آبِ تگري را وسط خيابان روي سرم خالي کنم و از شوکِ سرما هي نفسم بالا نيايد و هي نعره بزنم گوه خوردم.. غلط کردم.. کسي آن دور و بر نباشد که چشمک بزند يا هي بگويد ايش.. دلم ميخواهد يک دکه ي سمبوسه فروشي توي پورتوريکو داشته باشم و با سمبوسه ي آتشي ملت را داغ کرده و به جانِ همديگر بياندازم و هی جلوی مغازه همدیگر را آبکش کنند و دورِ هم بخندیم. مغزِ سمبوسه را مي چشم و کمي سرکه و آبليمو و نمک و خرت و پرتِ ديگر اضافه مي کنم. دلم مي خواهد هم شور باشد هم تند و هم ترش. ليمونادِ شديدا گازدارِ تگري هم چيزيست که هميشه ي خدا دلم مي خواهد. دلم همان پيراشکي هايِ سوسيسِ يک روز مانده را که مزه ی دعوا دارد، مي خواهد. کيک بيسکوئيتِ نارگيلي گردويي هم دلم مي خواهد، حتي اگر موادِ لازمش تويِ سطلِ آشغال باشد. دلم عشق و بغل هم خيلي مي خواهد. هم آغوشي مي خواهد. دلم يک زندگي درست و حسابي مي خواهد.
کمي پنير و پيازِ جزغاله شده هم توي موادم اضافه مي کنم و حسابي هم مي زنم. نعنا خشک هم يک کوچولو مي ريزم. کمرم کمي درد مي کند. يک ماه پيش بود از يک جايي داشتم پرواز ميکردم که يک هويي يادم افتاد بال ندارم. از سه متري با کمر سقوط کردم و آش و لاش شدم. يکي از استخوانهاي بين باسن و کمرم شکست و هنوز بعضي وقت ها تير مي کشد. دلم مي خواهد تمامِ درد هاي جسمي ام را فراموش کنم. يازده سال داشتم که يک بار همراهِ پسر عمه ام با يک اسب مسابقه داديم. چيزي حدودِ دو ساعت و نيم پا به پاي اسب دويدم و موفق شدم اسب را از رو ببرم. دلم مي خواهد مثلِ آن روزها چند تا متکا را بريزم وسطِ اتاق و هي کله ملق و پروانه بزنم. حوصله ي نان خريدن ندارم. براي خمير درست کردن هم آردمان کافي نيست. از اعماقِ فريزر چند تا نانِ لواشِ خيلي خيلي قديمي پيدا مي کنم. گمان ميکنم بقايايِ زماني باشد که لواش دانه اي ده تومان بود. همان زماني که خيلي از بيچاره ها مي توانستند با نانِ خالي زنده ماني کنند.
نان ها را بخيه مي زنم و چند تا قطعه ي بيست در پنجاه سانت به زحمت دست و پا مي کنم. مواد را يک گوشه اش مثلثي ميريزم و سعي ميکنم حسابي پر ملات باشد. ميپيچم و همه را توي يک سيني روي هم جمع ميکنم. شش تا سنبوسه آماده سرخ کردن دارم. اصلا دلم براي هيچ کسي تنگ نشده است. اصلا خيالش را هم نميکنم که همين الان شايد يک نفر دارد خاطراتش را با من توي کله اش مي چراند. نميدانم دوستانم کدام گوري هستند. اصلا دلم نمیخواهد بدانم کسی یک گوشه از دنیا دلش برایم تنگ شده یا نه. دوست ندارم به زلزله فکر کنم. اصلا دوست ندارم تصويرِ پسرکِ پنج ساله اي را مجسم کنم که ده روز بعد از زلزله تويِ چادرشان يک ماشينِ شارژي نصيبش مي شود و زماني که دوان دوان دنبال پدرش ميگردد تا اشتياقش را تقسيم کند، يک قسمت از ديوارِ يکي از خانه ها رويش ميريزد و لاي آجرها پرس مي شود. حتي به اين هم فکر نميکنم که يکي يک دانه پسرِ دوازده ساله ي عمويم را برده اند مسافرت تا جان دادنِ بابايش را نبيند.
روغنِ ذرت را با روغنِ جامد و يک ذره کره قاطي مي کنم و کمي پودرِ سير و نمک و فلفل تويِ روغن مي ريزم. بزرگ ترين ماهي تابه ي مامان را رويِ اجاق، داغ ميکنم و روغن به جيز جيز و ويز ويز کردن مي افتد و هي بالا و پايين مي پرد. هنوز گوشه اي از دلم را تويِ کوچه قديمي تنگ و تاريکمان جا گذاشته ام. مامان چند سالي مي شود آشپزي نمي کند. من هم نزديکِ هفت هشت ماه است دستپختِ هيچ کسي را نميخورم و هر خرت و پرتي به دستم برسد از پيتزا و ساندويچ و گوجه فرنگي و لنگه دمپايي گرفته تا نانِ خالي و ميوه و آجيل و بيسکوئيت را روانه ي معده ي نداشته ام مي کنم. هفته اي يکي دو بار هم براي خودم غذا مي پزم. بيشتر از ده سال است هيچ غذايي مزه ي کتلت و باقالي پلوي مامان را نمي دهد. هنوز نتوانسته ام رازِ خوشمزگيِ ماکاروني هايش را بفهمم و کوفته تبريزي و عدس پلو هايي که در اين ده سال خورده ام، مزه ی مقوا می دادند. سمبوسه هايم خوب سرخِ سرخ مي شوند و همانطور داغ داغ حوله پيچشان ميکنم تا روغنشان گرفته شود. دوست دارم فقط به اندازه ي خوردنِ سمبوسه به زمين و زمان فکر نکنم و از زندگي ام لذت ببرم. تصميم ميگيرم حتي اگر توي اين چند دقيقه زمين و آسمان هم جايشان را عوض کنند، عينِ خيالم هم نباشد. حتی اگر زلزله شود و آوار روی سرم بریزد باز هم با آرامشِ تمام سمبوسه ام را خواهم خورد.
سس گوجه را با فلفلِ سياه و کمي پودرِ سير و سرکه و کمي خيارشور و سسِ تايلندي و لواشک قاطي مي کنم. حوصله ي بازي با مزه ها را ندارم و هر چيزي دمِ دستم بود با همديگر قر و قاتي کرده ام و آماده مي شوم پنج دقيقه زندگي کنم. دستگاهِ ونتيلاتور برايِ آخرين بار ريه هاي عمو جان را فوت مي کند و هنوز ميک نزده دستگاه را جدا مي کنند. روحِ عمو جان در حالي پرواز مي کند که حتي يک سکه ي دوزاري هم از حقِ بابايم را نتوانسته با خودش بپراند. معده ام وحشتناک درد مي کند و استخوانهايم تير مي کشد.  فشارِ بابا کلي بالا رفته است و نيم ليتر خون توي هر چشمش جمع شده. در را قفل کرده و کولر را روشن ميکنم و با يک شلوارک به صندلي ام لم مي دهم. le vent le eri يکي از موسيقي هايِ يادگاريِ موردِ علاقه ام را با صداي بلند پخش مي کنم.
هنوز دلم يک بغلِ خيلي عميق مي خواهد طوري که صدايِ خورد شدنِ استخوان هايِ عشقم را احساس کنم. چشمانم را مي بندم و در هوايي که کمي برايِ بدنِ لًختم سرد است، خيلي عاشقانه سمبوسه ام را گاز ميزنم..

نوشته شده توسط هاشور در جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ |