ساعت شیش و بیست دقیقه بود که آخرین پشتی را روی ستون پتوها چید و با پشت ِ دست عرق ِ پیشانی اش را چلاند.

دلم میخواست گلوی پیرمرد را دو دستی بچسبم تا جانش از پاچه ی شلوارش در برود و از این زندگی نکبت رها شود. دقیقا هشتاد دقیقه طول کشید تا پتوها و کناره ها و پشتی ها را جلوی مغازه با سلیقه ای عجیب و رعشه ی عمومی اندامش روی هم سوار کند.

ده سال پیش بود. روبروی استودیوی ضبط موسیقی که راه انداخته بودم، مغازه ی پیرمرد بود. پتو و پشتی و پادری و چادر و زیپ شلوار و بند کفش و دکمه و تله موش و شورت نخی پادار بیشترین حجم مغازه اش را اشغال کرده بود. پیرمرد سه خاصیت متمایز داشت. کت و شلوار ِ مخمل ِ سفید، سمعک روی هر دو گوش و حماقت. کله ی سحر دو ساعت تمام با حوصله و ظرافت بخشی از اجناس مغازه را جلوی در روی سنگفرش پیاده رو می چید و همان ها را سر ِ ظهر نیم ساعته میچید داخل مغازه و می رفت خانه اش. عصر هم دوباره دو ساعت طول می کشید بساطش را جلوی مغازه بچیند و شب هم دوباره جمع میکرد و قفل میزد  و میرفت کپه ی مرگش را زودتر بگذارد تا برای حمالی صبح روز بعد جان داشته باشد. بگذریم که طول سال آفتاب و برف و باران و هوای ِ ناجور ِ تبریز با ناموس ِ این خرت و پرت وصلت می کرد و زهوار همه شان را بدجوری در می آورد و عملا هر کسی یک بار پا توی مغازه پیرمرد میگذاشت نه تنها از خرید، بلکه از زندگی هم پشیمان می شد و راهش را می کشید و میرفت. پیرمرد هنوز هم تنها تفاوتش با دهه ی قبل ِ زندگی مسخره اش، افزایش انحنای کمر و رعشه ی بیشتر اندام و یحتمل سی چهل درصد افزایش زمان شوی روزانه با آت و آشغال مغازه باشد.


شیش هفت سال پیش بود و از آن روزهایی که زمستان از تمام سوراخ های خانه رد می شد و به تک تک ِ سوراخ های آدم حمله می کرد و دمار از روزگار امعا و احشاء داخلی بدن هر جنبنده ای در می آورد. آن روزها بزرگترین بخش زندگی ام مثل دختر بچه هایی که تازه عاشق شده اند، با گوشی زیر پتو سپری می شد و گاهی فقط پای راستم ناخوداگاه تکانی به لبه ی پتو می داد تا اندک اکسیژنی وارد شده و ممدّ حیات شود. در همین اوان دو چهارراه بالاتر از خانه مان چند هزار بیکار و علاف داشتند به میمنت ِ برد خفیف فوتبال ملی مان برابر بورکینافاسو یا بیغوله ای شبیه به این مثل دانه های ذرت بالا و پایین می پریدند که یار ِ وقت ام زنگ زد و با گریه و صدایی که مثل ِ چه چه ِ قناری در تراشکاری گم و گور می شد با هزار مصیبت خبر داد که وسط ِ ذرت های بوداده گیر کرده و ملت از فرط ِ خوشحالی لختش کرده اند و کم مانده از فرط خوشحالی ترتیبش را بدهند.
با یک پولیور و یک جفت دمپایی خانه را به مقصد ِ آغوشِ یار وقت ترک کردم و بین راه چند بار زنگ زدم که به یکی از فروشگاه های حوالی پناهنده شود و با مشت ِ گره خورده و لبهای جویده راهی شدم تا مانع از افزایش احتمالی جمعیت شوم. مردمِ ما همیشه در این مواقع غریضه و میل طبیعی شان را با خودشان می برند وسط شلوغی ولی شک دارم کسی در این بلبشو که با زور خوشحالی شان را به پر و پاچه ی ملت میچسبانند، لوازم پیشگیری از بارداری به همراه داشته باشد. یار ِ وقت به قنادی بزرگی پناه برده بود و وقتی رسیدم و ریخت اش را دیدم خودم را به زور نگه داشتم تا همان جا ترتیبش را ندهم. جینی که پوشیده بود حداکثر نصف ِ سایز خودش بود و طبق معمول بجای مانتو و پالتو کاپشنی یقه باز و تکه ای پارچه بعنوان شال به سرش چسبانده بود. تن ِ لخت اش خیلی سنگین تر از این تیپ جلف بود. فاصله ی قنادی تا سر کوچه ی یار را با دمپایی و لرز بصورت نیمه منجمد طی کردم و تمام طول راه داشت از بخت بدی که داشت و همیشه یا دستمالی می شد یا از فروشنده ی مغازه بگیر تا بقال و استاد ِ زبان و پسرخاله و مرد ِ همسایه گیر چند پیچ می دادند و میخواستند هر طوری شده او را به اتاق خواب شان بکشانند. تمام مدتی که او از فرهنگ ِ نداشته ی مردان ِ ایرانی حرف می زد من دو دستی پولیورم را چسبیده بودم و کش می دادم تا نافم از حدفاصل شلوار فاق کوتاه و پولیورم دیده نشود و حسابی حواسم بود تا پایم روی برف ها نرود و دمپایی ها را گم نکنم. یار ِ وقت که از مدل لباس زیر پارتنر تمام دوستانش و رنگ بند کفش های پسرک کتاب فروش سر کوچه شان همیشه باخبر بود آن شب اصلا ندید که من با دمپایی و بی پالتو پیاده رفته ام دنبالش تا نگذارم اذیتش کنند.

چند ماه بعد یکی از دوستان ِ یار ِ وقت ام پسورد تمام مسنجرها و شبکه های اجتماعی و ایمیل ها و عکس ها را همراه با گوشی قدیمی اش برایم آورد و اصرار کرد مو به مو بخوانم و ببینم، تازه سبکِ جدیدی از انحراف جنسی را کشف کردم و دیدم یار ِ وقت یک تنه به جهاد ِ نکاه ِ آنلاین مشغول است و فانتزی های جنسی اش را با لااقل پنجاه نفر شریک شده. غیر از مردها به دختران همسن و سال خودش هم تمایل داشت و کلی عکس های جالب دیدم که هیچ سایت خارجی از نوع بی ادبی اش هم لنگه ی آنها را نداشتند و حدس زدم برای تجربه ای هیجان انگیز و جدید بود که آن شب با آن سر و وضع لای جمعیتی که سر تا پایشان مفت هم نمی ارزید رفته بود و باعث شد یک ماه تمام ذات الریه کنم و خون بالا بیاورم.

نازی هم مثل پیرمرد ِ پتو فروش بود. هر آنچه داشت را جلوی چشم همه می چید و اصرار عجیبی برای تخلیه ی آت و آشغالی داشت که همه ی آدم ها در وجودشان مخفی می کنند.  اصلا همه ی آدم های دنیا یک نمای درونی و یک ویترین دارند. ویترین ها همان کاری را می کنند که آت و آشغال ِ مغازه ی پیرمرد و پر و پاچه ی یار کردند. هیچ ویترینی از آسیب ِ محیطی در امان نیست و اصولا اجناس ویترینی سرنوشتشان زباله هم نباشد مشتری شان مفت آنها را صاحب می شود. 

داشتم فکر می کردم هیچوقت از اینکه دیگران فکر و ذهنم را بفهمند ابایی نداشته ام. ویترین اخلاق مزخرفم درست مثل هاله ی نوری که آن گوساله داشت، در نزدیکترین فاصله از وجودم بی هیچ چفت و بستی مدام در حال هوار کشیدن است و با سرعت نور مدام از دیگران دور می شوم و از نزدیکترین آدم های زندگی ام که همه ی ریز و درشتِ احمقانه ام را از رنگ کش شورت عشق اولم تا گریه های مدام و زشت ترین خصیصه های حیوانی که در من کم نیست را می دانند، صدها سال نوری فاصله دارم. 
بخواهم و نخواهم، خوشم بیاید و نیاید، هاشور بهترین وجه زندگی من را تشکیل می دهد. کمرنگ و بیرنگ و نفهم و فراموشکار هم شوم، باز هم این دریچه عزیزترین پنجره زندگی من به دنیاست و جاذبه ی همین صفحات از پر و پاچه ی یار ِ وقت هم برایم خیلی بیشتر است و گاهی دلم می خواهد صفحه ی لپ تاپ را لیس بزنم.. هاشور با رعایت موازین اخلاقی، روی همه تان را می بوسد و از ته ِ قلب ِ مزخرفش آرزو می کند سال بعد همین موقع افسوس ِ هیچ چیزی را نخوریم و جای هیچ کس و هیچ چیزی توی بساط زندگی مان خالی نباشد.. سالم و شاد و خوشبخت باشیم و دنیا جای قشنگ تری برای زندگی شود..

دم ِ همه ی شما گرم و عیدتان پیش پیشکی مبارک..

نوشته شده توسط هاشور در جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۳ |