همه چيز از دو هفته قبل شروع شد
هشت ساعت ميشد که خانه ي آن پير زنِ موفرفري بودم. دو بار توي اين مدت حالم به هم خورده بود. از درِ خانه که تو مي آمدي سمت راست، حمام و يک اتاق بود و سمت چپ دو تا اتاق بي در و بي پيکر. حياطش جنوبي بود. شيش تا پله پايين ميخورد تا پاهايت زمين را لمس کند. روبروي پله ها پستويي بود که وسايل آشپزخانه را تويش ريخته بودند. سمت چپِ پستو يک در چوبي با شيشه هاي رنگ شده، کجکي به ديوار چسبيده بود و از حد فاصلِ آن با ديوارِ همسايه، مستراحي تار و نمور ايجاد شده بود. وسط حياط حوضي شکسته انگار آخرين يادگار از روزهايِ خوب و خنده هاي بنفش رنگِ اهاليِ نايابِ خانه را روي سکو هاي درب و داغاناش يدک مي کشيد.
پيرزن موفرفري حجاب نداشت. بيشتر از جادوگرها شبيه فاحشه هاي بازنشسته اي بود که سرخي لب هايشان روي تمام سيگارهاي خانه جا مي مانَد و با هزار مصيبت، تنها دغدغه شان پنهان کردن چروکِ پوستِ صورتشان است. اتاق مهمان همان اتاقک سمت راستي بعد از حمام بود. پنج تا کناره زهوار در رفته کف اتاق را پوشانده بود. آسمانِ اتاق تيرهاي چوبيِِ کلفتي بودند که انگار کسي آنها را افقي آنجا کاشته تا دلِ تنگِ اهاليِ خانه تنگ تر شود. ديوار هم دو تا طاقچه داشت.. طاقچه ها، دلگير ترين بخشِ خانه هاي قديمي بودند. جايي که تمام خرت و پرتِ به درد بخور يک خانه را توي دلش جا مي داد و به چشم هم نمي آمد. تراژيک ترين فصلِ زندگي طاقچه ها همان محتوياتي بود که رويشان چيده بودند. شمعدان و آينه هاي غبارگرفته و بدتر از آن عکس هاي قاب گرفته اي که گوشه بعضي ها شان روباني سياه گره خورده بود و تنها رسالتشان، شايد کشاندن بغضي غريب از غمبادِ مهمان به گلويش باشد.
طاقچه هاي پير زن هيچ کدام از اين زپرتي ها را نداشت. مستطيلِ کنارِ درِ ورودي يک آينه داشت و مربع روبرويي اش انگار ميز آرايش باشد. چند تا  رژ لب  golden rose اولين چيزي بود که به چشمم خورد. هر چه قدر رنگ و برقِ نداشته اش توي ذوق بزند، باز هم مزه اش آدم را يک هويي تا کهکشان مي پَرانَد. اين لعنتي ها بيشتر شکلات هستند تا ماتيک. بيگودي هاي عهد عتيق و چند قلم مدادِ کوتوله با يک قلمتراش و سايه هاي جورواجور و انبر براي فر کردن مژه ها هم آنجا بود. چند تا عطر حال به هم زن هم بي رمق آن گوشه ي طاقچه زندگي مي کردند. هاوايي، بي ريخت ترين عطر دنياست که نميدانم چطور توي قلبِ تمام پير زن ها خانه دارد. پايين طاقچه روي زمين چند تا لباسِ زيرِ بدقواره و چروک ولو شده.با ديدن شرتِ گل گليِ بي ريختِ  صورتي و سبز رنگ، براي بار دوم محتويات معده ام تلاش عجيبي براي فوران آغاز مي کنند. اين بار، سمت حياط مي روم تا به جاي حمام، مستراحِ خانه ي پيرزنِ مو فرفريِ جادوگر را به گند و کثافت بکشم. معده ام چيزي براي خودنمايي ندارد و انگار تمام لوله هاي ريز و درشتِ گوارشم ميخواهند از دهانم بيرون بريزند. پيرزنِ جادوگر بي هوا درِ مستراح را باز مي کند و بي هواتر دستش را تا آرنج توي گلويم مي برد. عق ميزنم و مزه اي شبيه مخلوطِ گليسرين و آبليمو از دستِ پيرزن به زبانم مي چسبد و حدس مي زنم قيافه ام شبيه آدم هايي شده است که چهره شان از ديدن مو توي غذا دچارِ چندشي مرموز گشته است و براي رعايتِ احترامِ ميزبان، مقيدند که خرت و پرتِ بشقاب را تا ته بخورند. حيف هيچ کدام از مستراح هاي قديم آينه نداشتند..
توي اين هشت ساعت يک کلام حرف نزده ام. اصلا نميدانم چطور سر از اين دخمه ي مخوف در آوردم. صبح داشتم بي هوا قدم مي زدم که در و ديوارِ شهر توي چشمهايم سياه و محو شد. شايد يک هويي طلسم شده باشم و با فرقِ سر افتاده باشم توي شهرِ جادو و جنبل.. شايد صبح مرده باشم و اين عجوزه احتمالا" فرشته ي نگهبانم باشد.. ساده ترين احتمال اين است که بعد از تار شدنِ چشمانم گوشه اي افتاده ام و پيرزنِ جادوگر کشان کشان مرا به خانه اش کشيده است.. جادوگرها نيروهاي فوقِ بشري دارند و اِلا صد تاي اين لکاته هم زورشان به کشيدنِ هيکلِ يغورم نمي رسد.. بدون اينکه به زنيکه تعارف کنم سرم را مي اندازم پايين و يک راست از مستراح به سمت اتاقِ سمتِ راستِ درِ ورودي مي روم و روي صندوقچه ي زنگ زده ي پَت و پَهني مي نشينم. عجوزه پشتِ سرم هِلِک و هلک از راه مي رسد و با هر قدمي که برمي دارد سينه هاي آويزانش بالا و پايين مي پرند. لابد پنجاه سال پيش براي خودش دلبري بلند بالا و زيبا بوده است. اگر فاحشه بوده باشد چه سر ها و دست هايي که برايش شکسته اند و چه يابوهايي با تجسمِ اين لکاته صبح تا شب به کمرشان ور رفته اند. هميشه مي دانستم  هر چيزي فقط در جا و زمانِ خودش به درد مي خورد! عجوزه دستِ زمخت و خيسش را زيرِ پيراهنم مي برد و خنکايِ انگشتانش شکمبه ام را قلقلک مي دهد. دهانش را اندازه ي پوزه ي قاطر باز مي کند و از کنجِ دندان هايِ طلايش لبخندي کريه هوا مي کند و يک آن خيال مي کنم ستون هايِ سقف هعم از کراهتِ اين لبخندِ شوم به لرزه مي افتند. با صدايي ناز و نازک عشوه اي کودکانه به لحنش مي دهد و خيلي ملايم حينِ اينکه با دستش سينه ام را مي چلانَد، مي گويد.. حامله هستي پسر جان.. ريختِ صورتش هيچ علايمي از نيشخند و بذله و شوخي ندارد و گشاديِ چشمانش مورمورم مي کند. آشکارا رعشه به زانوهايم حمله مي کند و بلند بلند مي خندم . بي هيچ کلام و اشاره و حرفي از دخمه اش مي زنم بيرون.. غش غش مي خندم و با هر خنده عُق مي زنم و تمام دل و روده ام اسيرِ دردي موهوم مي شود. چند قطره خون از دماغم مي پاچد و سفيديِ پيراهنم را به گند مي کشد. آسمان دورِ سرم چرخ هاي بي ريتم و ناموزون مي زند و با ماليده شدنِ ژلي خنک و شفاف رويِ شکمم چشمانم باز مي شود. اينبار نمي دانم چه کسي من را به مطبِ دکتر رسانده است. دکتر شبيه فاحشه هاي فيلم پورنو لبخند مي زند. اين دم و دستگاه برايم آشناست و ميدانم کاري که مي کند گرفتنِ عکس هايي موسوم به سونو گرافي از رگ و پِيِ دل و روده ام مي باشد. هنوز سوتي که توي گوشهايم وول مي خورد مانع از شنيدن چرنديات دکتر مي شود ولي آرام آرام با کشيدن آن دسته بيلِ بي ريختِ کوچک روي تنم وضوحِ صدايش بالاتر مي رود. به يکباره حجمِ چشمانش دو برابر شده و با صدايي شبيهِ شيهه ي بي هوايِ اسب رو به من مي گويد حامله اي... بي هيچ درنگي دستش را از پشتِ کمربندم تويِ شلوارم مي کند و با دستمالي کردنم سعي مي کند از مرد بودنم اطمينان پيدا کند. دستِ ظريف و گرمش را تندي پس مي زنم و دوباره با قهقهه اي راه خيابان را پيش مي گيرم. توي دلم تمامِ دکترهايِ مونث را مسخره مي کنم و به خودم دلداري مي دهم که شايد رفتارِ شبانه ي شوهرش باعثِ خُل شدنِ زنيکه شده است و يا اصلا شايد خواب مي بينم.. دوباره مثلِ شتري که صاحاب ندارد راهيِ کوچه ها شده ام و لنگه هاي چوبيِ دري آشنا توانم را به صفر سوق مي دهد. کشان کشان در را هل مي دهم و از گوشه يِ چشمِ تارم  خانه يِ پيرزنِ موفرفريِ فاحشه را تشخيص مي دهم. درست مثلِ کودکي هشت ساله  روي همان صندوقچه ي قراضه چهار زانو مي نشينم و پشتم را به ديوارِ گچيِ خانه مي چسبانم. عجوزه پيدايش نيست. کمي بعد صدايي از سمت حمام به گوشم رسد و پيرزنِ مو فرفريِ جادوگر لخت و بکر مي آيد تويِ اتاقِ سمتِ راستي و روبروي صندوقچه اي که من رويش چمباتمه زده ام، مي ايستد. هنوز هم مي دانم هر چيزي فقط در زمانِ خودش به درد مي خورَد.. لبخندي کريه تر از بارِ قبل ميزند و از ترس انگار استخوانهايم به همديگر ساييده مي شوند. نگفتم حامله اي؟ مي خواهم حرفي بزنم ولي زور زدن نتيجه اي ندارد و هنوز صدايم از گلويم بالاتر نمي رود.. پيرزن مدام دارد زندگي مي کند و من مدام روي صندوقچه تکان هم نمي خورم.. احساس مي کنم تمام موهايم سفيد شده.. به وضوح لگد هاي جنيني که توي شکمبه ام گير افتاده را مي فهمم.. 
چهارده روز است که همچنان روي صندوقچه کز کرده ام و تو خيال کن از همان بيخِ آفرينشِ آدم، جايم همين گوشه، چسبيده به صندوقچه باشد. اگر عجوزه فقط يک ساعت از اين دخمه ي تار و نمور بيرون برود، طنابي را که روي زمين کنارِ شرتِ گل گليِ زنيکه افتاده است برخواهم داشت. کافيست يک طرفش را به تيرهايِ چوبيِ نمورِ سقف گره بزنم و آن سمتِ ديگرش را به گردنم.. تمام فکر و ذکر اين روزهايم پيدا کردن سوراخيست که بتوان بچه را از آن بيرون کشيد..

هيچ روزنامه اي خودکشيِ يک ديوانه را تيتر نخواهد کرد و هيچ کس غير از اين زنيکه ي عجوزه نخواهد فهميد پسرکِ ديوانه اي که مرده،  بچه اي تويِ دلش دارد.. شايد عجيب ترين حوادثي که هر روز و هر روز و هر روز توي اين دنياي زپرتي رخ مي دهد، به همين سادگي زيرِ بارِ هذيانهايِ ذهنِ خرابِ ميليون ها کودن دفن مي شوند.. شايد لورازپام را فقط براي اين ساخته اند تا احمقي مثلِ من هر وقت حوصله ي فکر کردن به مشکلاتِ ريز و درشتِ زندگي را نداشته باشد، پنج شش تايش را خالي کند توي معده اش و چندين ساعت بدون کمترين دغدغه اي هذيان بگويد و چرند بنويسد!

معده ام هنوز درد مي کند و هنوز کسي لگد مي زند.. آه اگر تنها يک ساعت اين پيرزنِ موفرفريِ عجوزه تنهايم ميگذاشت..

نوشته شده توسط هاشور در سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ |