مجيد سني گوروم تيکه تيکه اولاسان اولاد.. اوشاخ حسرتي چکن..

معمولا خاطراتِ "آجان" اگر با اين چارواداري ها لال نشود، با خرناسي گنگ خفه خواهد شد.
درِ خانه به دهليز باز مي شد. سمتِ راست، آشپزخانه اي نمور قرار داشت و چپِ دهليز سوراخِ کوچکي براي رفتن داخلِ مغازه کنده شده بود. دو سمتِ هال اتاق هاي بزرگي بودند. اتاقِ سمتِ آشپزخانه مخصوصِ مهمان بود و اتاق روبه رويي بايد هفت نفر را طوري پهلويِ هم جا مي داد تا مبادا کسي خانه را به مرغداني شبيه کند و باعث شود سگرمه هاي آجان توي هم برود. کرسي درست وسطِ اتاق جا داشت و گردسوزِ کوچکي که يکي از چند قلم جاهازِ ماه تابان بود، هنوز مثلِ روز اول خاصيت داشت. سماور چسبيده به دارِ قالي رويِ ميزِ کج و کوله اي هميشه ي خدا رعشه داشت و سکوتِ خانه هيچوقت از صدايِ لقوه ي استکان هايي که بي شباهت به شيشه ي مربا نبودند، جدا نمي شد. چاي، وجه اشتراکِ تمامِ خانه هايِ قديمي است که معمولا بود و نبودش زياد با جيبِ صاحبخانه مرتبط نيست و با نداري و فلاکت هم مي توان بساطش را علم کرد. کفِ اتاق، انگار هيچ وقت بويي از فرش هايي که از دار پياده شده و رويِ زمينِ آدم حسابي ها سوار مي شوند، نبرده است و يکي دو تا کناره ي نخ نما با دو تا گليمِ هفت رنگِ رنگ پريده و چند پتو و پشتي و بالش همه جايِ آن را پوشانده است. ميانِ قهقهه ي اهالي خانه و صدايِ زخمه هاي داراق به تنِ تار و پودِ قالي، کسي نمي داند قرار است کنارِ کرسي ريضا آخرين نفس هايش را با خِر خِر هجي کند و دو سالِ تمام ماه تابان از داغِ پسرِ بزرگش سرسام بگويد و آخر کنارِ همين دارِ قالي پس بيفتد.

ماه تابان اويميزين چيراغيدي.. باشينا هاوا گلدي دونياميز ييخيلدي..
اشک، دردناک ترين زمينه برايِ چشم هاي هر مرديست. پنجره هايِ چوبيِ اتاق به شاخ و برگِ درختِ توت باز مي شد و بيشتر از اينکه دريچه اي به رويِ آفتاب باشد، مسيري برايِ هجومِ موريانه و ملخ از تنِ توت به زمينِ اتاق بود. ريضا وقتي آخرين بار براي سرکشيِ خانه برگشته بود، دو ترکشِ کوچک از جبهه سوغاتي داشت و پاهايِ ورم کرده اش بهانه اي برايِ بازيگوشي مجيد و صغري و اسبابي برايِ هق هقِ شبانه ي ماه تابان بود.

ننه بو توت آغاجين سالاخ يره.. گورگوشوم اليندن ياشاماخ اولمور..
چند هفته طول کشيد تا آجان راضي شود توتِ قديمي را قطع کنند و ماه تابان و آلما و حبيبه توي اين مدت تمامِ غر هاي آجان را به جان مي خريدند تا مبادا بهانه اي دست و پا کرده و پشيمان شود. اولين سقلمه هاي خورشيد وقتي ديوارهاي اتاق را هاشور زد که پنجره ي چوبي توتِ قديمي را به آغوش کشيده و با تمامِ وزنش رويِ خوابِ ريضا آوار شده بود. ستون هايِ چوبي قلبِ ريضا را له کرد و آجان و ريش سفيد هايِ اره به دستِ همسايه به درختي که اشتباهي تويِ اتاق آوار شد، بهت زدند و جيغِ ماه تابان آخرين قهقهه هايِ خانه ي نبشِ محله ي اميرخيزِ تبریز را تا آسمانِ هفتم فراري داد. دو سال بعد همين خانه دومين پارچه ي سياه را روي ديوارِ کاهگلي اش اين بار براي مادري که از داغِ فرزندش بال بال ميزد، تجربه کرد و آلما و حبيبه چند ماه بعد از چله ي ماه تابان فهميدند خانه اي که مادر نداشته باشد، جاي ماندن نيست. زلم زيمبو هاي غريبي که به در و ديوارِ اتاقِ مهمان چسبيده بودند، آلما و حبيبه را راهيِ خانه ي بختِ پسر عموهاشان کرد و صغري هم سر جاهازيِ آلما رفت به زير زمينِ خانه ي عموجان.

ننه سيز اوغول يا قاتيل اولار يا مجنون..
مجيد بعد از ديپلم بقالي را به ديکته کردنِ درس و مشق ترجيح داد و دغدغه اش تايد و ريکا و پفک نمکي و قيمت نوشابه بود. آجان هم صبح تا ظهر به خانه ي آلما و حبيبه سر ميزد و بعد از ظهر ها دلبندِ يتيمش صغري را به دشت و دمن و پارک و خيابان مي برد. همين زندگي ِ بي رونق تا ده دوازده سال هي تکرار مي شد و خانواده ي بی سر و ته آجان هي دايره ي روزگار را دور مي زدند..

آجان، چند ساليست صاحبِ تختِ شماره ي هفتِ خانه ي سالمندان است.. تاريخ را با روز و ساعتش دوره کرده و درست مثلِ نقال هاي ِ هفت حوض، از محمد شاه تا همین نکبتی را برايِ همه ي اهالي ِ پاتالخانه اجرا مي کند.. چند روز بعد نود سالگيِ آجان، ريش سفيدِ پاتالخانه است و همه ي اهاليِ سالمندان به استقبالِ دري وري هايش به مجيد، ساعت شماري مي کنند.
چشمانِ آبي رنگِ آلما، عجيب کنارِ آقاجان ابري مي شود. برايِ پيرمردِ نود ساله اي که قلبش مثلِ آب و هواي تبريز هفت رنگ تاپ تاپ مي کند و چند صباحي بعد بايد با تمامِ افسانه هايش به آغوشِ خدا پناه ببرد، خيالِ اينکه مجيد بعد از تقسيمِ ارث پدري همه چيز را بالا کشيد و غيب شد، کمي آسانتر از شنيدن حقيقتيست که مجيد را با تمامِ دار و ندارِ زندگي ِ آجان براي مداواي تومور راهيِ غربت کردند و وقتي بي جان برگشت، يک راست راهيِ وادي رحمت شد تا در کنارِ ماه تابان و رضا آرام لالاييِ خاک بشنود..

مجيد سني گوروم تيکه تيکه اولاسان اولاد.. اوشاخ حسرتي چکن..

عید همه تان مبارک.. به امیدِ روزگاری ملایم تر..

نوشته شده توسط هاشور در چهارشنبه 30 اسفند1391 |

با ذره بين دنبالش ميروم.. از رويِ دستم با هزار جان کندن پايين آمده و پاهايِ قهوه اي رنگش را روي فرشِ اتاقم ميگذارد. حاشيه ي ِ سياه رنگِ فرش را گرفته و بي صدا آرام آرام راهش را گز مي کند.
خدا هيچوقت روانشناسِ خوبي نبود. وقتي همه ي موجوداتِ ريز و درشتِ دنيا را خلق کرد، پشت لپ تاپش نشست تا برايِ سرگرمي بيشتر کمي نرم افزار روي موجودات نصب نمايد و بعد از اينکه حواس چند گانه را اينستال کرد، به هر کدام از موجودات چند دانگ از آن حواس را عنايت فرمود ولي هنوز پازلي که داشت تکه هايش را کنارِ هم مي چيد، جاي کارِ زيادي داشت و به اين سادگي نميتوانست اسبابي برايِ سرگرمي اش باشد.
ده دوازده تا رنگ مختلف دارد که در قسمت هاي آفتاب نديده اش کنتراست و شفافيت بالايي دارد ولي هر چه به پنجره نزديکتر ميشويم، شدتِ رنگش خيلي يواش تر مي شود. فرش اتاقم را مي گويم. هنوز مورچه کوچولويِ من کناره هاي سياه رنگِ فرش را رها نکرده است و انگار خوب ميداند مشکي، رنگِ عشق هاي بر باد رفته است.حاشيه هايش با اوريب هايي از رنگ هاي سبز و زرد و چند نوع قرمز و آبي و سفيد و سرمه اي، هاشور خورده است. خدا ي قصه ي ما خوب ميدانست براي ايجادِ سرگرمي، بايد کمي معما طراحي و نصب کند. طبيعتا هر آدمي غير از خدا هم باشد بعد از چند بار چيدنِ پازل، همه اش را فوتِ آب مي شود و ديگر با اين سرگرمي زياد حال نخواهد کرد. مورچه کوچولو همچنان ولو شده و به آنجايش هم نيست که يکي بالاي سرش با ذره بين ريزترين حرکاتش را زيرِ نظر داشته و آماده است با کوچکترين اشتباه کله ي نخودي اش را روي فرش پخش کند.
بي اختيار يادِ سميرا مي افتم. نه آن سميراي فضولِ نامرئي و نه آن يکي سميرا دخترِ همسايه مان.. حتي سميرا نامزدِ قبلي مجتبي را هم نميگويم که وصلت شان به دستِ مبارکِ اينجانب به هم خورد. يکي از کوچولو ترين مورچه هايي هست که در تمامِ عمرم ديده ام. آنقدر اسپورت و بامزه است که آدم دلش ميخواهد با لب هايش بازي کرده و پيشاني اش را ماچ کند فقط حيف که نه اهل خيانت به کسي که دوستش دارم هستم و نه اين فسقلي انحناي مناسبي براي تحريک کردنم دارد و از هر طرف حساب مي کنم، بالشِ قرمز رنگم خيلي بغلي تر است.
سميرا دخترکِ جنوبي بيست و سه ساله ي زيباييست که فقط يک بار خيلي وقت پيش کنارِ نازي توي خيابان ديده بودمش. خدا نخواست دنيا را زياد پيچيده درست کند براي همين است که يک پشه وقتي مي ترسد، درست همان واکنشي را بروز مي دهد که زرافه هنگامِ ترس نشان مي دهد. مورچه کوچولو وقتي به اوريب هايِ قرمز مي رسد، خيلي شيک راهش را کج کرده و پايش را از سياهي فرش بيرون نمي گذارد. درست مثلِ خيلي از ما که اصرار خيلي عجيبي براي سياه کردنِ روزگارمان داريم. تصور کنيد خدا به تعدادِ موجوداتِ کهکشان، واکنش هاي مختلف طراحي مي کرد. مثلن وقتي يک مگس خشمگين مي شد، دوازده بار بال هايش را به هم مي زد ولي يک مگسِ ديگر هنگامِ عصباني شدن يک گوجه فرنگي را درسته قورت مي داد. اين واکنش ها را وقتي به ميليارد ها بشر و صدها ميليارد جک و جانورِ ديگر در طولِ تاريخ ضرب کنيم، دنياي قشنگ و قابل تحملي مي شد. حد اقل قشنگ تر از اين مي شد که خدا براي سر گرم شدن، دخترکِ بيست و سه ساله اي را با سرطان نشانه بگيرد.
کمرم درد مي کند و ترجيح ميدهم مورچه را دراز کش تعقيب کنم. نيم وجبي عاشق رنگِ سرمه اي است و بيستر از نيم ساعت بينِ تارهايِ سرمه اي وول مي خورد ولي از سبز و زرد زياد خوشش نمي آيد. با سرعتي شبيه شتر مرغ هاي بي صاحاب زرد و سبز آبي را رد مي کند درست مثلِ همه ي آدم ها که خوشرنگ ترين روزهاي زندگي شان چشمک زنان و دامن کشان از جلوي چشمانشان فرار مي کند و دلخوش به چند خاطره ي درب و داغان دنبالِ روزهاي گمشده مي گردند و هنوز کسي نمي داند هيچ گم شده اي هيچ وقت پيدا نمي شود. ذره بين يکي از قديمي ترين اسبابِ تفريحِ من است. از روزي که فهميدم حرارتِ خورشيد را مي توان با آن دستکاري کرد، شايد هزاران کاغذ و کارت ويزيت و چرم و پارچه و پلاستيک را با ذره بين سوراخ سوراخ کرده ام. هوس مي کنم مورچه کوچولو را با ذره بين برشته کنم ولي انگار قدرتش را ندارم. شايد خدا از اينکه همين طور الکي زمين را دور بزنيم حوصله اش سر نرود ولي من و ذره بينِ زهوار در رفته ام از تعقيب کردنِ احمق ترين مورچه ي دنيا حوصله مان سر مي رود. زجر کش کردنِ مورچه هم تفريحِ خوبيست. دوباره سميرا و نازنين جلوي خيالاتم رژه مي روند و ذره بين خيس مي شود.
حوصله ام سر مي رود و از دنبال کردنِ مورچه خسته مي شوم. دوست دارم مورچه سرطان بگيرد يا يک هويي منفجر شود ولي بلد نيستم اين کارها را انجام دهم. نيم وجبي را روي هاشور هاي سفيدِ فرش رها مي کنم درست همان طور که خدا هر کدام از ما را روزي به حال خودمان رها خواهد کرد..

نوشته شده توسط هاشور در پنجشنبه 9 آذر1391 |

آخرين روزهاي دبيرستان بود که يواش يواش دامنِ نجابتم را باد برد و هوس کردم از آن فيلم هاي بي تربيتي ببينم.
ترس از اينکه کسي خانه بيايد يا يک هويي سي دي توي دستگاه گير کند يا زلزله شود و کسي بفهمد من اين غلطِ اضافي را کرده ام، نگذاشت حتي يک کوچولو کيفور شوم و بعد از ديدنِ فيلم رگِ غیرتم بد جوری باد کرد و تکبير گويان سي دي را هفت کوچه آنطرف تر شکستم و تا خودِ صبح هی نمازِ توبه خواندم..
تمامِ طولِ مسيري را که از خانه تا هتل برايِ رفتن به "کارگاهِ آموزشِ  ماساژ سوئدي" پياده گز مي کردم، توي ذهنم با اولين و آخرين خاطراتِ ماساژي زندگي ام ور مي رفتم.
دخترک شلوارِ استرچِ فسفري رنگ و پيراهنِ نيم تنه ي مردانه ي سفيد پوشيده بود و لنگان لنگان هيکلِ درشت و موزونش را با موهايِ طلايي تاب مي داد که يک هويي پايش پيچ خورد و افتاد زمين. از همانجاييکه نسلِ مردانِ جنتلمن همه جاي زمين يافت مي شود، يکي از آن گردن کلفت هايش فوري پيدا شده و دستش را به علامتِ کمک به سمتِ دخترک دراز کرد و چون آدم هاي بي تربيتِ فرنگي نامحرم سرشان نمي شود، دخترک دستش را دورِ گردنِ جنتلمن حلقه کرده و روانه خانه ي مردک شدند. مردکِ رکابي پوش متخصص ماساژ بود و پاي دخترک را آرام آرام مي ماليد که يک هويي جوگير شده و تمامِ هيکلِ متناسبِ دخترک را آنچنان ماساژ تراپي کرد که رستم هم نمي توانست تهمينه را آن طوري له و لورده بکند. ده دوازده سال قبل اولين سي دي بي تربيت عمرم به همين بي مزگي شکست ولي تصويري که از ماساژ توي ذهنم گذاشت، هنوز نشکسته است و از شما چه پنهان تمامِ مدتِ جلساتِ آموزشي، صحنه هاي فيلمِ مذکور هي جلوي چشمم مي رقصيدند و هي گوش هايم از خجالت سوت می کشیدند.
یک سالنِ نه چندان بزرگ از هتل را کلاس کرده بودند و سه تا تلویزیون خیلی گنده داشتند تصاویر ماساژ را پخش می کردند. چند مانکنِ سیلیکونی و ده نفر موجودِ زنده هم ردیفِ جلو منتظر بودند تا پنجاه نفر کار آموز با انگولک کردنشان ماساژور شوند. دو تا مردِ خپل و کچل با روپوشِ پزشکی و کراوات های خوشگل همراه با چند تا دختر خانمِ شاسی بلند واردِ جلسه شده و به همه سلام دادند و مرد ها بلغور می کردند و داف ها عروسک های سیلیکونی را چپ و راست می کردند. در طولِ شیش هفت ساعت آموزش، ابتدا نقاط و اجزایی را که مجاز به انگولک کردنشان هستیم شناختیم و بعد از آن نوعِ رفتاری را که با هر عضو باید انجام دهیم رویِ مدل ها تست کردیم و استادِ خپلمان تک تکِ ایراد هایمان را تصحیح فرمودند. ماساژ کلی شاخه برای خودش دارد و هر کدام تجهیزات و روش ها و اهدافِ متفاوتی با یکدیگر دارند. این جمله مقدمه ای برای آغازِ توضیحاتِ تئوری جهتِ شناساندنِ انواع ماساژ بود. کلاس روالِ عادی خودش را طی میکرد که بحث به ماساژ های جنسی و تحریکِ اندامِ جفت گیری نر و ماده رسید. اینجا بود که تمامِ کار آموزانِ نر و ماده که تا آن لحظه حسابی شیرین عسل و خوشمزه بودند، تبدیل به پنجاه فروند لبو شده و از خجالت پشت همدیگر قایم می شدند. پس از آنکه خیلی کامل و واضح مراحل ماساژ و تحریکاتِ جنسی و همچنین روش های تجاوز به بیمار آموزش داده شد، یک عدد ساندیس از نوعِ هزار تومانی اش به کارآموزان اهدا کردند و نخود نخود همه رفتند خانه ی خود.
آخرين خاطره ي ماساژي ام نه از لطافتِ موجود در آن فيلم بویی برده بود و نه هیچ شباهتی به کلاسِ ماساژ داشت. مَممَد نمونه ي بارزي از خرمگسان دور شيريني مي باشد.. گر چه اينجانب براي خودمان هيولايي مي باشيم، ولي مممد عتيقه اي است که با دويست کيلو وزن و دو متر شکم، مثلِ فنر پيچ و تاب خورده و کلفتاي بازويش از دورِ گردنش چيزي کم ندارد. يکی از روزهایی که غیر از من و مممد و خدا هيشکي نبود، يکي از بزرگترين اشتباهاتِ عمرم را مرتکب شده و يک هويي نميدانم از کجاي حنجره ام در رفت و به مممد گفتم کمرم درد مي کند. هنوز جمله ی بعدی از بینِ دندان هایم عبور نکرده بود که فهمیدم رویِ شکم افتاده ام زمین و یک فقره بولدوزر رویِ نشیمنگاهِ نه چندان مبارکم جلوس فرموده است. یک لحظه ترس از اینکه مبادا ماساژ بهانه ای برای تجاوز باشد، تمامِ موهای بدنم را به قیام وا داشت ولی فرود آمدنِ مشت های گره کرده ی ممد روی کتف هایم آرامشی کوتاه به تک تکِ سلول های ذهنم تزریق کرد. آقایی که شما باشید یک ساعتِ تمام مممد با آن دست هایِ ورزشکاری اش که انشا الله فلج اطفال بگیرند چنان بلایی بر تنم نازل کرد که ترجیح میدادم یک گله آدمِ زبان نفهم مثلِ اسب یک ماهِ تمام بنده را موردِ تجاوز قرار دهند ولی این چلاق شده با آن انگشت های بی صاحابش ماساژم ندهد. بعد از اتمامِ ماساژ هر کاری کردم نتوانستم از جایم بلند شوم و خودم را جمع و جور کنم و مممد مِن بابِ ماست مالیِ قضیه فوری یک پیرمردِ ماساژور پیدا کرد و بعد ها اعتراف کرد آن کار را فقط برای این کرده است که اگر مُردم گناهِ خودش را گردنِ آن پیر مردِ بیچاره بیاندازد. از فردایِ آن روز در ادامه ی روندِ ماست مالی دو هفته ی تمام هر روز ناهار مهمان ممد بودم و از آنجایی که کرکره ی معده ام را دو سالی می شود پایین کشیده ام و اصولا شیشلیک خور نیستم، دو هفته ی تمام ماست موسیر خوردم و مممد دو هفته ی تمام هر روز دو پرس شیشلیک کوفت کرد و بیخِ گوشم از فوایدِ شیشلیک عر های فراوان فرمود.
از آن جایی که حتی حال و حوصله ی دستشویی رفتن هم این روز ها به ندرت گیرم می آید، هیچ اشتیاقی برای آموختن ماساژی که برگزار کننده اش دوستم بود نداشتم ولی همان لحظه که فهمیدم ملت هشتصد هزار تومان چرکِ کفِ دستشان را از یک سال قبل به حساب خپل ها ریخته اند و کلی نوبت گرفته اند، سعی کردم با ماساژ کمی زندگی ام را متحول نمایم. استاد می گفت ماساژ غیر اصولی می تواند منجر به بیماری های قلبی و مغزی و نخاعی و حتی مرگ شود و این مسئله برای من که تا قبل از آن روز بچه ی همسایه مان برای ماساژ روی کمرم راهپیمایی میکرد، کمی باعثِ قلقلک می شد.
از آن شب به این ور دو بار خودم را ماساژ داده ام که انصافا هر بار خستگیِ چند ماه از تنم فرار کرده و دردهایی که چند سال با عضلاتم کل کل می کردند، یک هویی غیب شده اند. این روزها که دلار و مرغ حسابی همه را خسته و مریض کرده است، یک ماساژِ مرغوب می تواند برای چند ساعت با آرامشی وصف ناشدنی همه را خواب کند و آب توی دلتان تکان نخورد. خواب، دوای دردِ همه ی مشکلات این مملکت است. اگر خوابتان نبرد می توانید خودتان را دستِ یک ماساژور خوب بسپارید تا حسابی خوابتان کند.
استادِ خپلم می گفت استعداد عجیبی برای ماساژور شدن دارم و چیزهایی از آناتومی سرم می شود. میگفت حیف است این کار را همین جا نیمه کاره رها کنم. به استاد گفتم اگر مریضِ اضافی داشت می تواند برای ماساژ تراپی از نوعِ تجاوز درمانی اش روی بنده حساب کند. "گوساله" آخرین کلمه ای بود که استاد بعد از چند دقیقه خنده به بنده نسبت داد.

نوشته شده توسط هاشور در سه شنبه 18 مهر1391 |
فراموشی

سيب زميني ِ پوست کنده را ورقه ورقه نازک کرده با فلفل و زردچوبه توي قابلمه آب پز ميکنم تا زودتر نرم شود. امروز از صبح يک کرمِ کوچولو نميدانم از کدام سوراخ رفته  تويِ سرم و هي تاتي تاتي مي کند. معده درب و داغانم هم براي خودش يک پا دکتر شده. کافيست تا از چيزي ناراحت يا نگران باشم.. دعوا کنم يا غافلگير شوم.. عصباني شوم يا زياد گريه کنم.. همين که از حالتِ نرمالِ خودم فقط يک ذره فاصله بگيرم، شروع مي کند به لوس بازي و هي آلارم مي دهد. درد و درد و درد دور و برش را ميگيرد و تا وقتي پاهايم را چند ساعت توي شکمم جمع نکنم و اداي جنين در نياورم، خفه خون نميگيرد که نمي گيرد.
تره و جعفري و سوسيس را با سس انار و فلفل و نمک و چند تا پودري که خودم هم نميدانم چيست مزه ميدهم و انگار نه انگار عموي پنجاه و چند ساله ام دارد توي بيمارستان آخرين نفس هايش را به زورِ دستگاهي موسوم به ونتيلاتور هوا مي کند. اين دستگاه را بعد از جراحي معده ام تجربه کرده ام. افتخارِ دمش و مکش را از دماغ و دهن گرفته و خودش هي فوت مي کند و ميک مي زند. براي خودش يک پا ريه است لامصب. صبح از فاصله ي نيم متري به چشم هاي بيجانِ عموجان نگاهي جانانه انداختم و احمقانه تمامِ گندي را که به زندگيِ خانواده ام زده است، حلال کردم و معده ام از اين تصميمِ مسخره به شدت ابرازِ تعجب و تعصبش را با جفتک هاي متوالي هنوز هم دارد اعلام مي کند.
 گوشتِ چرخ شده را با رب انار و تمبر هندي و فلفل و چند تا ماده ي اسرار آميز سرخ ميکنم و ککِ دلم هم نميگزد که عشقم دماغش کمي تلمبه خورده و باد کرده است و تا وقتي پنچر نشود، دمارِ روزگارم را سياهپوش خواهد کرد. عادت کرده ام. هر چيزي شش ماه اولش آدم را اذيت مي کند. چند وقتي مي شود تصميم گرفته ام وقتي کسي خطا مي کند، اگر هم دلم نيامد تلافي کنم، حد اقل به رويش بياورم و از طويله اي که براي خودم ساخته ام يواش يواش فرار کنم. ترجيح ميدهم بد اخلاقي و کم محلي و دعوا و فحش و قهر و هر شکلِ ديگري از مسخرگي و لوس بازي را از جانبِ هر کسي به جان بخرم ولی حرف دلم را بزنم. درست است اينطوري زندگي هي دهانِ آدم را هفت بانده آسفالت مي کند ولي شرف دارد به اينکه با چندش آور ترين شکلِ ممکن هر ننه قمري رخت و اثاثش را روي فرقِ سرِ نيم کچلم بچيند و تمرينِ سوارکاري بکند و برايم از وفا و درستکاري و عشق، قرآن ها کتابت بفرمايد.
سيب زميني ها را با گوشت کوب نرم کرده و با بقيه ي مواد حسابي هم مي زنم. دلم چند ماه است هوسِ يک مسافرتِ بيست روزه به يکي از نا کجا آباد هاي جنوب را کرده است. جايي که آب و علف و آدم و گوسفند و پشه و موبايل و زندگي و آسمان و زمين و هيچ چيزي نداشته باشد. هميشه يکي از آرزوهاي کوچولويم اين بوده جايي زندگي کنم که خيلي راحت بشود با يک شلوارکِ جين و يک جفت صندل تمامِ شهر را هي زير و رو کرد و هر جا عرق کردم، يک بطري آبِ تگري را وسط خيابان روي سرم خالي کنم و از شوکِ سرما هي نفسم بالا نيايد و هي نعره بزنم گوه خوردم.. غلط کردم.. کسي آن دور و بر نباشد که چشمک بزند يا هي بگويد ايش.. دلم ميخواهد يک دکه ي سمبوسه فروشي توي پورتوريکو داشته باشم و با سمبوسه ي آتشي ملت را داغ کرده و به جانِ همديگر بياندازم و هی جلوی مغازه همدیگر را آبکش کنند و دورِ هم بخندیم. مغزِ سمبوسه را مي چشم و کمي سرکه و آبليمو و نمک و خرت و پرتِ ديگر اضافه مي کنم. دلم مي خواهد هم شور باشد هم تند و هم ترش. ليمونادِ شديدا گازدارِ تگري هم چيزيست که هميشه ي خدا دلم مي خواهد. دلم همان پيراشکي هايِ سوسيسِ يک روز مانده را که مزه ی دعوا دارد، مي خواهد. کيک بيسکوئيتِ نارگيلي گردويي هم دلم مي خواهد، حتي اگر موادِ لازمش تويِ سطلِ آشغال باشد. دلم عشق و بغل هم خيلي مي خواهد. هم آغوشي مي خواهد. دلم يک زندگي درست و حسابي مي خواهد.
کمي پنير و پيازِ جزغاله شده هم توي موادم اضافه مي کنم و حسابي هم مي زنم. نعنا خشک هم يک کوچولو مي ريزم. کمرم کمي درد مي کند. يک ماه پيش بود از يک جايي داشتم پرواز ميکردم که يک هويي يادم افتاد بال ندارم. از سه متري با کمر سقوط کردم و آش و لاش شدم. يکي از استخوانهاي بين باسن و کمرم شکست و هنوز بعضي وقت ها تير مي کشد. دلم مي خواهد تمامِ درد هاي جسمي ام را فراموش کنم. يازده سال داشتم که يک بار همراهِ پسر عمه ام با يک اسب مسابقه داديم. چيزي حدودِ دو ساعت و نيم پا به پاي اسب دويدم و موفق شدم اسب را از رو ببرم. دلم مي خواهد مثلِ آن روزها چند تا متکا را بريزم وسطِ اتاق و هي کله ملق و پروانه بزنم. حوصله ي نان خريدن ندارم. براي خمير درست کردن هم آردمان کافي نيست. از اعماقِ فريزر چند تا نانِ لواشِ خيلي خيلي قديمي پيدا مي کنم. گمان ميکنم بقايايِ زماني باشد که لواش دانه اي ده تومان بود. همان زماني که خيلي از بيچاره ها مي توانستند با نانِ خالي زنده ماني کنند.
نان ها را بخيه مي زنم و چند تا قطعه ي بيست در پنجاه سانت به زحمت دست و پا مي کنم. مواد را يک گوشه اش مثلثي ميريزم و سعي ميکنم حسابي پر ملات باشد. ميپيچم و همه را توي يک سيني روي هم جمع ميکنم. شش تا سنبوسه آماده سرخ کردن دارم. اصلا دلم براي هيچ کسي تنگ نشده است. اصلا خيالش را هم نميکنم که همين الان شايد يک نفر دارد خاطراتش را با من توي کله اش مي چراند. نميدانم دوستانم کدام گوري هستند. اصلا دلم نمیخواهد بدانم کسی یک گوشه از دنیا دلش برایم تنگ شده یا نه. دوست ندارم به زلزله فکر کنم. اصلا دوست ندارم تصويرِ پسرکِ پنج ساله اي را مجسم کنم که ده روز بعد از زلزله تويِ چادرشان يک ماشينِ شارژي نصيبش مي شود و زماني که دوان دوان دنبال پدرش ميگردد تا اشتياقش را تقسيم کند، يک قسمت از ديوارِ يکي از خانه ها رويش ميريزد و لاي آجرها پرس مي شود. حتي به اين هم فکر نميکنم که يکي يک دانه پسرِ دوازده ساله ي عمويم را برده اند مسافرت تا جان دادنِ بابايش را نبيند.
روغنِ ذرت را با روغنِ جامد و يک ذره کره قاطي مي کنم و کمي پودرِ سير و نمک و فلفل تويِ روغن مي ريزم. بزرگ ترين ماهي تابه ي مامان را رويِ اجاق، داغ ميکنم و روغن به جيز جيز و ويز ويز کردن مي افتد و هي بالا و پايين مي پرد. هنوز گوشه اي از دلم را تويِ کوچه قديمي تنگ و تاريکمان جا گذاشته ام. مامان چند سالي مي شود آشپزي نمي کند. من هم نزديکِ هفت هشت ماه است دستپختِ هيچ کسي را نميخورم و هر خرت و پرتي به دستم برسد از پيتزا و ساندويچ و گوجه فرنگي و لنگه دمپايي گرفته تا نانِ خالي و ميوه و آجيل و بيسکوئيت را روانه ي معده ي نداشته ام مي کنم. هفته اي يکي دو بار هم براي خودم غذا مي پزم. بيشتر از ده سال است هيچ غذايي مزه ي کتلت و باقالي پلوي مامان را نمي دهد. هنوز نتوانسته ام رازِ خوشمزگيِ ماکاروني هايش را بفهمم و کوفته تبريزي و عدس پلو هايي که در اين ده سال خورده ام، مزه ی مقوا می دادند. سمبوسه هايم خوب سرخِ سرخ مي شوند و همانطور داغ داغ حوله پيچشان ميکنم تا روغنشان گرفته شود. دوست دارم فقط به اندازه ي خوردنِ سمبوسه به زمين و زمان فکر نکنم و از زندگي ام لذت ببرم. تصميم ميگيرم حتي اگر توي اين چند دقيقه زمين و آسمان هم جايشان را عوض کنند، عينِ خيالم هم نباشد. حتی اگر زلزله شود و آوار روی سرم بریزد باز هم با آرامشِ تمام سمبوسه ام را خواهم خورد.
سس گوجه را با فلفلِ سياه و کمي پودرِ سير و سرکه و کمي خيارشور و سسِ تايلندي و لواشک قاطي مي کنم. حوصله ي بازي با مزه ها را ندارم و هر چيزي دمِ دستم بود با همديگر قر و قاتي کرده ام و آماده مي شوم پنج دقيقه زندگي کنم. دستگاهِ ونتيلاتور برايِ آخرين بار ريه هاي عمو جان را فوت مي کند و هنوز ميک نزده دستگاه را جدا مي کنند. روحِ عمو جان در حالي پرواز مي کند که حتي يک سکه ي دوزاري هم از حقِ بابايم را نتوانسته با خودش بپراند. معده ام وحشتناک درد مي کند و استخوانهايم تير مي کشد.  فشارِ بابا کلي بالا رفته است و نيم ليتر خون توي هر چشمش جمع شده. در را قفل کرده و کولر را روشن ميکنم و با يک شلوارک به صندلي ام لم مي دهم. le vent le eri يکي از موسيقي هايِ يادگاريِ موردِ علاقه ام را با صداي بلند پخش مي کنم.
هنوز دلم يک بغلِ خيلي عميق مي خواهد طوري که صدايِ خورد شدنِ استخوان هايِ عشقم را احساس کنم. چشمانم را مي بندم و در هوايي که کمي برايِ بدنِ لًختم سرد است، خيلي عاشقانه سمبوسه ام را گاز ميزنم..

نوشته شده توسط هاشور در جمعه 10 شهریور1391 |

اسمش را گذاشته بوديم "گابان"
چند سال بعد فهميدم گابان جانوري است که گردنِ بسيار کُلفتش اجازه نمي دهد سرش را بچرخاند و مثل يک قطار، فقط مي تواند يک خط مستقيم را طي کند.  گابان مي تواند بهترين لقبِ ممکن براي کسي باشد که هيچ چيزي نمي تواند راهي که پيش رو گرفته است را عوض کند و شما حتي اگر يک لگد رويِ باسنِ مبارکِ اين جنابِ گابان فرود بياوريد، باز هم نمي تواند برگردد و به نشانه يِ تلافي، پايتان را تويِ باسنتان فرو کند..
آقاي طلعت، دبيرِ رياضي مان بود. ايشان علاوه بر اينکه درست مثل همه ما دو دست و دو پا و يک کله و چند تا سوراخ روي کله اش داشت، يک کت طوسي رنگ هم يکي از اندام بدنش به شمار مي آمد. وقتي تابستان مي شد، يک رکابي و يک پيراهن و يک جليقه ي نازک بافتني زير کت مي پوشيد. زمستان هم که مي شد، يک رکابي و يک پيراهن و يک جليقه ضخيم بافتني زيرِ کت مي پوشيد و يک کاپشن هم رويِ کت. طبيعتِ بعضي ها خيلي گرم است. تابستان باشد يا زمستان، برايشان توفيرِ چنداني ندارد و سر تا پايشان خيسِ عرق مي شود.. مستر طلعت هم همين جوري بود. آن قدر عرق مي کرد که خيسي اش از رکابي و پيراهن و جليقه مي گذشت و تمامِ قدِ کتِ طوسي رنگش را خيس مي کرد ولي حاضر نبود بدونِ کت تکان بخورد. چيزِ زيادي از رياضي حالي نبود يا اگر هم بود، به قولِ خودش نمي توانست چيزي تويِ کله يِ سي نفر دانش آموزِ آق والدينِ زبان نفهمِ بي خانواده فرو بکند.. بدون شک، ما لکه ي ننگِ دبيرستان نمونه ي طالقاني بوديم و بهترين جا براي برپا کردنِ طويله مان، چمن هايِ باغچه مدرسه بود.. از آنجا که رياضي ام کمي بهتر از بقيه بچه ها بود، و از آن يکي جا که کلا آدمِ بي جنبه اي بودم و هي از گابان سوتي ميگرفتم، اصولا بيشتر از پنجاه درصد از کلاس هاي رياضي را به لطفِ گابان اخراج مي شدم و مثلِ شتر مرغي که از زير چاقوي قصاب فرار کرده باشد، دوان دوان برايِ خوردنِ همبرگر از مدرسه فرار مي کردم. يکي دو بار موقعِ برگشتنِ يواشکي از ساندويچي، ناظم کوتوله مان گوشم را گرفت و با لبخندي مسخره به خانه مان زنگ زد که "پسرتون قدش از همه معلماي مدرسه بلندتره انگار خون به مغزش نميرسه.. لطفا فردا تشريف بيارين مدرسه تا بقيه دانش آموزا رو مثل خودش نکرده..."
آدم ها هميشه از تنهايي فراري اند و براي خودشان دنبالِ يک شريک مي گردند.. شريکِ زندگي.. شريکِ کار.. شريکِ جرم.. اصولا بدبختي همه ي ما از آنجايي شروع شد که آدم براي لذت بردن از زندگي اش، حوا را شريک خودش کرد و بعد از کلي ور رفتن با تجهيزات و متعلقاتِ يکديگر، تصادفا آنجاي آدم تويِ سوراخي رفت که نبايد مي رفت و خيلي تصادفي سالهايِ سال از سيل و زلزله و طوفان و هزار بلايِ ديگر جانِ سالم به در بردند، تا زندگي به جايي برسد که نبايد مي رسيد.. بچه که بودم به اين فکر مي کردم اگر خيلي تصادفي دستِ حوا تويِ سوراخِ دهانِ آدم مي رفت و آدم خفه مي شد، حالا هيچ کداممان تويِ دنيا نبوديم و خدا مجبور بود صبح تا شب با سياره هايش تيله بازي کند.. لعنت به هر چيزي که بي هوا کله اش را تويِ هر سوراخي بکند..
پيدا کردنِ شريکِ جرم براي من کار آساني نبود.. اولا مدرسه مان نمونه بود و کلي جوجه خرخوان بوديم.. ثانيا بيشتر از دو ماه نبود که همديگر را مي شناختيم و هنوز موقعيتِ چنداني براي آشکارسازيِ هنرهايي که بلد بوديم و خلاف هايي که از دستمان بر مي آمد، گيرمان نيامده بود.. ثالثا باروتِ شيطنتِ بچه ها آنجايي که قرار بود به اخراج از کلاس ختم شود، نم مي کشيد و خيلي ها کم مي آوردند.. يکي از کلاس هاي گابان بود که داشتيم با امير پرتقال مي خورديم.. پرتقال هاي آن زمان درست مثلِ آدم هايش کمي خاصيتِ بيشتري نسبت به الان داشتند و بويشان تا شعاعِ چند متري را تحتِ تاثير قرار مي داد.. تمامِ تلاشمان برايِ يواشکي خوردن بي نتيجه ماند و بويِ پرتقال باعث شد مستر طلعت با رعايتِ تمام احترام و بدونِ اينکه دستش به ما بخورد، با دو تا اردنگي توي سالن شوتمان بفرمايد.. از آنجايي که تمامِ راه هاي ورود و خروجِ مدرسه قفل شده بود و هنوز سوراخ موشي برايِ قايم شدن نداشتيم، رفتيم توي مستراح و اولين پايه هايِ دوستي مان را در جوارِ سيفون بنا کرديم..
تويِ چند هفته ي اول دوستي ام با امير به نقاطِ مشترک زيادي رسيديم.. جفتمان تنها بوديم و هيچ کسي براي درد و دل نداشتيم.. جفتمان تا آن روز سر پا جيش مي کرديم.. جفتمان عاشقِ واليبال بوديم.. جفتمان نانِ ساندويچ را از آخرش گاز مي زديم.. جفتمان عاشقِ ترانه هايِ آذريِ فولکولورِ صد سال پيش بوديم.. جفتمان موهايمان تيفوسي بود.. جفتمان مي دانستيم هيچ پوخي نيستيم.. جفتمان شب ها با پيانويِ جواد معروفي مي خوابيديم.. جفتمان تا آن روز فقط يک فيلم سوپر ديده بوديم.. جفتمان از بادمجان بدمان مي آمد.. جفتمان حسابي خل و خرافاتي بوديم و قبل از رسيدن به کلاس، سه بار دورِ درختِ توتِ مدرسه مي چرخيديم.. جفتمان کتابهايي خوانده بوديم که خيلي بزرگتر از سنمان بود.. و از همه مخفي تر، جفتمان تويِ شش هفت سالگي يک حادثه جنسيِ عجيب و مشابه برايمان اتفاق افتاده بود..
تويِ مدت دو سالي که امير بعد از آن به امريکا رفت، دوستيِ ما پايه گذارِ اتفاقات قشنگي بود.. توي مدرسه گروه سياه پوش ها را به راه انداختيم و روزگارِ اهاليِ مدرسه را سياه کرديم.. از آن جايي که زرنگ ترين شاگردهاي مدرسه و تنها المپيادي هايش ما چند نفر بوديم، اخراجمان نکردند و هر کاري که دلمان خواست کرديم.. تيمِ واليبالِ دانش آموزيِ منتخب تبريز مالِ مدرسه ما بود.. تمام کلاس ها را به بهانه ي واليبال دور مي زديم و با معلم ها مسابقه مي داديم.. واليبال بازي کردنِ ما زماني قدغن شد که پايِ کيوان اشتباهي رفت و خورد به آن جايِ معلمِ زبان مان.. اورژانس آمد و جلوي بچه ها شلوار و شورتِ معلم مان را کندند و بچه هايِ مدرسه عکسِ چيزِ معلممان را روي تمامِ در و ديوار و ميز و صندلي و سقف و دفتر و تخته کشيدند.. هر روز حد اقل چند بار فيوزِ برقِ مدرسه را مي زديم و ساعت ها را عقب و جلو مي کرديم.. هيچ شيشه اي تويِ مدرسه نبود که حد اقل ده بار نشکسته باشد.. دزدي از کيف و جيبِ معلم ها و سرقت از مخزنِ سوالات مدرسه فقط و فقط برايِ خنديدن.. يک بار رامين ساندويچِ معلم مان را دزديد ولي موقعِ پايين رفتن از گلويش لو رفت و يک هفته اخراج شد.. احتمالا هنوز هم آقايِ بردبار دسته کليد و سوئيچش را که انداختيم توي چاهِ مستراح، پيدا نکرده است.. يک بار هم با امير وسطِ کلاسِ فيزيک ترقه انداختيم و بعدش هم پرده را آتش زديم و چه قدر خوش شانس بوديم که فقط سه روز اخراجمان کردند.. همه ي اين ها به علاوه آب بازي و ديازپام قاطيِ نوشابه معلم کردن و خيس کردنِ دويست کارتن گچ و دستکاريِ تمامِ کارنامه ها و پخش کردنِ عکسِ دخترِ معلم شيمي مان باعث شد سي و پنج نفرمان بعد از امتحاناتِ نهايي سوم اخراج شده و به يک مدرسه ي ديگر تبعيد شديم و مفتکیُ پاتوق مان اتاقِ بسيج را که قمارخانه کرده بوديمش، از دست دادیم.. ما هم شبِ احيايِ سال بعد جمع شديم و چهارِ نصفِ شب به تلافيِ اخراجمان تمامِ شيشه هايِ مدرسه را پايين آورديم..
امير بعد از ده سال، هفته ي پيش برگشت تا آپارتمانِ کوچولويِ بابا بزرگش را بفروشد و پولش را با خودش به خانه ي دشمن ببرد.. با کلي سورپرايز و ترس و تهديد از آمدنش با خبر شدم و به يادِ قديم رفتيم تويِ يک مغازه يِ خيلي کثيف يک کاسه آشِ چهار صد تومني خورديم و سوارِ دوچرخه کورسي شديم.. رفتيم درختي که رويش يادگاري نوشته بوديم را پيدا کرديم و چند تا فحش نثارِ مستر طلعت کرديم که باعث شد الکي الکي و صرفا به خاطرِ خنده، گند بزنيم به قسمتي از آينده مان.. احتمال مي دهم همه ي اين ها بهانه است و امير، جاسوسِ سازمانِ سيا شده و آمده است مملکتمان را به بادِ فنا بدهد و احتمالا طرحي برايِ ترورِ من تويِ کله ي نيمه کچلش دارد.... قرار است چهار شنبه شب به يادِ قديم و نديم برويم يک دست واليبال بزنيم و خدا مي داند قرار است چه بلايي سرِ اين پايم که سه روز قبل چلاق شد، بياورد.. قرار است پنجشنبه شب بدونِ بدرقه و خداحافظي برگردد به بلادِ کفر و مثلِ پنج سال پيش که قرار شد به خاطرِ دلتنگي هيچ وقت سراغي از هم نگيريم، اين بار هم انگار نه انگار ما همديگر را مي شناسيم.. قرار است قرار بگذاريم هوايِ زندگي مان را داشته باشيم..

امير راست مي گفت.. هر کداممان گوشه اي از دنيا سرنوشتي بهتر از دبيرِ گابان مان نصيبمان نشد و عقل و منطق و تلاش و زندگي مان را فدايِ احساساتمان کرديم.. ما نسلِ بدبختي هستيم که تا قيامت قرار است تويِ خاطراتمان دست و پا بزنيم و برايِ يافتنِ ذره اي از آرامشِ قديمِ مان، تمامِ آينده مان را به گا بدهيم.. اگر چند ميليون سال قبل، آنجايِ آدم مي شکست و تويِ هيچ کدام از سوراخ هايِ حوا جا نمي شد...

نوشته شده توسط هاشور در سه شنبه 6 تیر1391 |

بَبوووووو بَبوووووووو... بَبووو بَبوووووووو.. بَبووو بَبووووووو

با دستِ راستم گوشِ چپم را مي خارانم و منتظر مي شوم تا صدا دوباره تکرار شود.. بَبوووو.. بَبوووووو.. عادت دارم روزهايي که زياد حوصله ي درست و حسابي ندارم، دور و برِ ساعت دو ظهر کمي بيهوش شوم.. چرت قبل از ناهارِ من معمولن بعد از بيست سي دقيقه به وسيله يک صدا جِر مي خورد.. از صدايِ زنگِ الهه گرفته تا صداي دعوايِ هميشگي بخاطر دو متر جا براي پارک.. صدايِ هندونه کيلو دو زاررررر تا صداي مامانم.. يک بار هم با صدايِ گاو به هوش آمدم.. فکر ميکردم دارم خواب ميبينم اما خوني که از درِ پارکينگِ همسايه مان بيرون زده بود حکايت از مراسمِ گاوکشان به ميمنتِ عروسي دخترِ همسايه بود.. مدتي هم پسرِ کوچولويِ آن يکي همسايه مان که اندکي بي صاحاب تشريف دارد از کله ي کچل اينجانب بعنوان اسباب بازي استفاده مي کرد و با شوت هايي که مي زد يک هويي تا ملکوت مي پريدم و تا ساعت ها از شوکي که وارد مي شد، مثلِ ديوانه ها با در و ديوار جنگ مي کردم.. ديروز هم اعصابم خورد بود و توي ماشين بيهوش شدم انگار.. الهه با دست فرمانِ شوماخري اش فوري به بيمارستان رساند و با صدايش به هوش آمدم.. بيچاره الهه با ديدن خوني که از دماغم مي رفت مثلِ ماستِ کم چرب سفيد شده بود و وضعيتش از من خراب تر نشان مي داد.
بّبووو.. بّبوووو.. به زحمت نيم خيز مي شوم و فاصله ي اتاق خودم تا جلوي آشپزخانه که منبع صداست را چهار دست و پا روي زمين سر مي خورم.. تويِ زندگيِ هر آدمي بعضي صحنه ها درست مثلِ فريمِ يک عکس براي هميشه حک مي شوند.. بابا دو تا انگشتِ هر دستش را تويِ يک لنگه کفشِ صورتي رنگِ خيلي کوچولو کرده بود و با کفش ها رويِ ميز تاتي تاتي مي کرد.. مادرم هم جغجغه يِ کوچولويِ زرد و سبز رنگي را با دستِ چپش تکان مي داد و با دستِ راستش که بعد از بيماري اش به زحمت کمي حرکت مي کند، بقيه يِ خرت و پرتي که بابا خريده است را وارسي مي کرد.. با ديدنِ تبسمي که توي چشمِ هر دو تايشان برق ميزد، بغض عجيبي تويِ گلويم جفتک پَراند و همانطور چاهار دست و پا عقب عقب سمتِ اتاقم برگشتم و يک دلِ سير گريه فرمودم.. حسابي هر دو تايشان پير شده اند.. از وقتي که يادم مي آيد، گريه کردن يکي از سرگرمي هايِ مورد علاقه ام بوده است.. مامان مي گفت تا دوازده سالگي ات يادم نمي آيد يک بار گريه کرده باشي و هر چه بزرگتر مي شوي اخلاقت بيشتر شبيه نوزاد ها مي شود.. با الهه هم هميشه به خاطر گريه هايِ گاه و بيگاهم دعوا داريم.. او هنوز نمي داند بينِ سيگار کشيدن و گريه کردن، دومي هميشه انتخاب بهتري براي يک مرد است..
با بلند شدنِ صدايِ جر و بحثِ اوليايِ گرامي، اشک هايم را با پيراهنِ اتو شده ي بابا که از خشکشويي آورده پاک ميکنم و مقاديري هم تويش فين کرده، دوان دوان مثلِ اسبِ لينچان به سمتِ آشپزخانه ي کوچولويمان مي روم. مامان بي سليقگيِ بابا را به رخ اش مي کشد و ميگويد دهاتي اين کفشا بيست سال قبل از مد افتاده.. بابا هم مي گويد نوه ي خودمه خودم ميدونم چي بيشتر بش مياد.. مامان مي گويد اين فرغون هاي زشتو ببر پاي نوه آبجيت بپوشون بابا هم مي گويد خيليم خوشگلن باربيِ خودمه و من که هنوز نميدانم چرا اين قدر احساساتي شده ام، ترجيح مي دهم وارد بحث شان نشده و به سمت غذايي که بابا گرفته است حمله مي کنم.. کله پاچه.. مزخرف ترين آشغالِ دنيا که هر بار ضعف مي کنم بابا يک قابلمه اش را توي شکمِ بدبختم خالي مي کند.. نيم ساعت بعد از شکم چراني تازه يادم مي افتد که معده ام مثل معده آدميزاد نيست و بعد از کلي بالا آمدن دل و روده، راهي مستراح و از آن جا راهي حمام و اتاقم مي شوم. مشغول گرفتنِ فيگورهايِ مختلف با تنِ لخت و خيس هستم که ديدنِ صحنه اي باعث مي شود هر چه فحش آبدار به ذهنم مي رسد تويِ دلم سمتِ همسايه روبه روي مان که وکيل است و هميشه از پنجره اتاقِ پسرش خانه يِ همسايه ها را ديد مي زند، شليک کنم.. دورانِ بلوغ، خودم هم بدم نمي آمد خانه يِ همسايه ها را ديد بزنم ولي هيچ اشتياقي براي ديدنِ تنِ برهنه يِ يک مرد مثل خودم نداشتم.. تقصير خود احمقم هست که هيچ وقت از پرده اتاق استفاده نمي کنم.. لابد مردک شب با خنده به زن و بچه اش خواهد گفت رويِ باسنِ هاشور يک خالِ سياه وجود دارد و تا مدت ها بساطِ خنده شان جور خواهد شد..
خواهر بزرگم حامله است و تا چند هفته بعد يک ني ني به جمعيت دنيا اضافه خواهد شد.. نزديک شش ماه مي شود که با خواهرم قهر قهر تا قيامت مي باشم بنابر اين آمدن و نيامدنِ ني ني هيچ تفاوتي توي زندگيِ من نخواهد کرد.. پدر و مادرم به شدت ذوق زده مي باشند و با خاله هايم صبح تا شب مشغولِ مهيا کردنِ وسايل پذيرايي جهتِ نزول اجلالِ ني ني مي باشند.. با اين اخلاقِ گند و حماقتِ ناتمامي که از مونث هايِ کم سن و سالِ دور و برم تويِ اين مدت مشاهده کرده ام، بي تعارف هيچ اميدي به آينده ي ني نيِ خواهرم ندارم و مطمئنم از آن خاله زنک هايي خواهد شد که تمام دغدغه شان رسيدن به سر و وضع و تيپ شان و افتادن به جانِ خيابان جهت عشوه گري و ساختِ سريال هايِ عاشقانه ي خياباني مي باشد.. نه اهل کتاب خواندن خواهد شد.. نه از موسيقي و هيچ هنرِ ديگري چيزي خواهد فهميد.. تجسمش هم حالم را بد مي کند.. بدبخت ترين موجوداتِ دنيا که گويي تنها و تنها جهتِ خيمه شب بازي به دنيا اعزام شده اند..
صب زود خواهر هايمان با دامادمان رفته اند خانه يِ پدربزرگ جان و مشغولِ آب بازي و لواشک سازي مي باشند.. خاله ها و بچه هايشان هم آمده اند خانه يِ ما تا باقيمانده هاي سيسموني ني ني را جمع و جور کنند.. اينجانب مشغولِ نوشتنِ مقاله ي خودم و ديدنِ عکس هايِ دورانِ دانشجويي در فيسبوک و ويرايش پايان نامه ي الهه مي باشم که طبق معمول به خاطر هيچ و پوچ با الهه دعوا مي کنيم و در حالت نيمه قهر مي باشيم.. اگر دعوا را نمکِ دوستي حساب کنيم، من و الهه دو عدد نمکدان مي باشيم که هر کداممان چشمِ ديدنِ سوراخ هايِ آن يکي را نداريم و هي الکي شورش را در مي آوريم.. ولي جهتِ ترکاندنِ چشم حسود، حسابي هواي همديگر را داشته و ته قلبمان راضي به ناخوشيِ همديگر نيستيم.. يکي دو ساعت توي دلم به الهه و خودم و زمين و زمان فحش مي دهم و می خندم تا عصرِ جمعه از راه برسد و با غربتِ بي رحمش دلِ اهاليِ دنيا را حسابي خون کند.. سرگرمِ نوشتنِ همين خزعبلات مي شوم تا کمتر دچارِ غروبِ جمعه ي لعنتي شوم و باز از فردا صبح آماده ی کشتي گرفتن با سرنوشت باشم.. آهنگِ "زندوني" از حسين زمان اکسير تازه اي هست که پيدا کرده ام و حسابي آرامم مي کند.. اولين پيشنهاد موسيقي از هاشور را از گوگلِ عزير جستجو فرموده و گوش کنيد.. دلم شديدا نوشابه مي خواهد..
اين روزها زندگيِ هاشور درست مثل اين نوشته، بي سر و ته و درب و داغان است.. تويِ ذهنم مشغولِ سبک سنگين کردنِ تصميماتِ بزرگي مي باشم که حتي خدا هم از آن ها بي خبر است و قرار است کارهايِ خيلي بزرگي انجام بدهم..

تا شما مشغولِ يافتن موزيک از گوگل هستيد، بنده با يک ليوان نوشابه و يک عدد دوربين شکاريِ لت و پار، مشغولِ ديد زدنِ روابط ديپلماتيک جنابِ وکيل با همسر گرامي شان مي شوم.. بچه تر که بوديم هي ميگفتيم چيزي که عوض داره، گله نداره عامووووو..

نوشته شده توسط هاشور در جمعه 19 خرداد1391 |

غافلگيري دو رکن دارد..
هميشه کردن را بيشتر از شدن دوست داشته ام.. فاعل بودن هميشه بيشتر توي ذهن مي ماند تا اينکه مفعول باشي و هفتصد برابر کيفور شوي..
از وقتي که يادم مي آيد تمام روزهاي زندگي ام با کردن شروع شده است.. تا ده دوازده سالگي ام صبح زود که مادرم ميخواست براي مدرسه رفتن بيدارم کند، قبل از اينکه جمله توي دهانش کامل شود، آرام ميگفتم "بيدارم" و غافلگيرش ميکردم.. چند سالِ بعدي زندگي ام علاقه خاصي به کتاب خواندن پيدا کرده بودم.. ساعتِ کوچولويِ زنگ دار آبي رنگمان معمولا روي سه يا چهار نيمه شب کوک ميشد و هميشه قبل از زنگ زدن غافلگيرش ميکردم.. طفلک ديرينگ ديرينگ نکرده خفه مي شد..
اعتراف میکنم یکی از بهترین "کردن" ها برای من، کردن همراه با فشار دادن است.. از زماني که يادم مي آيد اصرارِ عجيبي به کوک کردن ساعت موبايل داشتم و تقريبا هميشه قبل از زنگ خوردن، دکمه استاپش را با غروري خاص فشار ميدادم..
زندگي آدم ها اصولا روند يکنواختي دارد و فقط ريخت و ظاهرِ زندگي شان توي شرايط مختلف فرق مي کند.. مثلا بچه ای که همیشه لباس هایش پاره پوره و کثیف است، بزرگ که می شود مزخرف ترین تیپ دنیا را خواهد زد.. قطعا هیچ کس نمی تواند توی عروسی چنین کودنی تشخیص بدهد که داماد است یا مستخدمِ سالن.. این آدم اگر رئیس جمهور شود، با کاپشن می رود پشت تریبون سازمان ملل و مفتکی حرف های قلمبه می زند.. هیچ گوسفندی قادر نیست سیاستمدار بزرگی شود.. یا مثلا زنی که تمام جوانی اش را با لاس زدن و لاشی بازی گذرانده است، توی شصت سالگی بعد از خواب کردن نوه هایش با سبزی فروش یا بقال و قصاب و رفتگر، دل و قلوه رد و بدل خواهد کرد.. هاشور هم از این قاعده مجزا نیست.. احتمالا اگر توی ده خانه داشتم، صبحِ زود یواشکی از جایم بلند می شدم و تمام خروس های آبادی را با اردنگی از خواب بیدار می کردم.. یا اگر یک روز آدمِ مهمی می شدم و برای خودم تشکیل زندگی از نوعِ غیر گوسفندی اش را می دادم، صبحِ زود زیرِ لحاف کمین میکردم تا وقتی خانوم جان می خواهند با یک بوسه ی کش دار خواب را از سرم فراری دهند، اقدام به کردن بکنم.. فوری مثل پلنگ می پریدم خفتش میکردم و بعد از آنکه کلی غافلگیرش کردم، کمی امور دیپلماتیک انجام می دادیم و سر و کله ی همدیگر را گاز می گرفتیم..
غرض از این همه روده درازی و قلم درازی، بیان خصوصیات فیزیکی و غیر فیزیکی خودم بود.. علاقه ام به کردن.. بی خوابی شبانه.. نفرت از پدیده ای به نام غافلگیر شدن.. هر شخصِ حقیقی و حقوقی که مایل به خواستگاری بنده است، بهتر است این سه تا خصیصه را حسابی آنالیز بفرماید تا خدای ناکرده غافلگیر نشود و سرش کلاهی به درازای دو متر و وزنِ یک صد کیلوگرم نرود.. حالا مجبورم تمامِ این جمله های بی ربط را یک جوری به همدیگر مربوط کنم..
همین طور داشتم توی ذهنم کردن ها و شدن هایِ زندگی ام را مرور می کردم.. بزرگترین کردنِ زندگی ام مربوط به رویا، عشق اولم بود.. نانجیب و به درد نخور.. فقط یک ابله می توانست عاشقِ چنین پدیده ای باشد.. روزِ ولنتاین او را حسابی کردم.. هر کسی فکرش منحرف شود خیلی خر است.. منظورم این بود غافلگیرش کردم.. دو ماه بعد از اتمام رابطه ام با رویا، به احترامِ عشقی که مرده بود، کادوی پت و پهنی گرفتم و با روبان سیاه تزئینش کردم.. آن قدر غافلگیر شد که تا آخر فروردین مدرسه نرفت و از حرصی که خورد چند کیلو لاغر شد.. این ها را هی جاسوسم می گفت و هی دلم خنک می شد.. واقعا موجود خنگ و بی مصرفی بودم.. هنوز هم هستم.. گاوتر از من روی زمین پیدا نمی شود.. اگر هندوستان متولد می شدم، میلیون ها نفر هی عبادتم می کردند..
یکی دیگر از این "کردن" ها مربوط به دلقک ترین دوستم، رسول می شد.. روزهایی که خیلی جوانتر از حالا بودیم، با چند تا از بچه ها یازده شب به رسول زنگ زدیم که صبح میخواهیم برویم باغ و دور هم صفا کنیم.. همه بند و بساط آماده است و تو فقط یک هندوانه خیلی بزرگ با یک کلمن آب بردار پنج صبح بیا فلان جا با ماشین بیاییم دنبالت.. آن شب با این فکر که توی این فصل رسول ساعت دوازده شب از کجا هندوانه گیر می آورد و صبح چطور آن همه راه را پیاده گز می کند، همه مان تا صبح از خنده هزار بار ریسه رفتیم و خنده هایمان هی اس ام اس شد.. از چهار صبح هر سه نفرمان گوشی ها را خاموش کردیم و شش و نیم رفتیم سر قرار.. تجسم کنید رسول با دو متر قد زیر باران با یک هندوانه هزار کیلویی و کلمن آب با گوشی اش ور میرفت و به زمین و زمان فحش میداد.. بعد از اینکه از زوایایی پنهان کلی عکس گرفتیم، بی آن که ما را ببیند برگشتیم خانه و تا دوازده خوابیدیم.. بعدها همان چند تا عکس تا چند ماه سوژه ی خنده های تمام نشدنی مان را فراهم کرده بود و رسول همه اش قسم می خورد یک روز جوری تلافی میکند که تا چند سال نفهمیم از کجا خورده ایم.. با این که از غافلگیر شدن بدم می آمد ولی فکرِ اینکه دلقکی به اسم رسول بخواهد غافلگیرت کند هم خودش کلی تفریح بود..
امروز ساعت شش صبح بود که زنگ موبایل را غافلگیر کردم و قبل از عر زدنش غیر فعال شد.. بعد رفتم و کلی پیاده روی کردم و از دیدنِ دماغِ گنده یِ الهه توی پارک کلی کیفور شدم.. با شنگولانه ترین حالتِ ممکن راهیِ خانه بودم که یک هویی هوس کردم مسیرم را از چند کوچه ی پیچ در پیچ ادامه دهم.. ساعت هشتِ صبحِ جمعه دیدنِ لبخندِ رسول می توانست یک اتفاق خوب باشد.. غافلگیر شدم.. فوری مسیج بالا را برایش فرستادم و هنوز منتظرم بابا ننه ی کل اهالی شهر را با یک مسیج فحش باران کند..

لبخندِ رسول کنجِ دیوارِ خانه شان روی چند آگهی ترحیم چسبیده بود.. مردک دیوس..

نوشته شده توسط هاشور در جمعه 8 اردیبهشت1391 |

آدم هایی که کمی قدیمی تر از جوجه خروس های فعلی هستند خوب می دانند می شود عاشقِ چیزهایِ خیلی خیلی معمولی هم شد.. مادربزرگم بازیگر نبود.. ورزشکار و خواننده هم نبود.. سواد هم حتی نداشت.. اصلا" چروک های ریختش توی ذوق هم می زد.. بلد نبود ملق بزند.. مجهز به بلوتوث و یو اس بی و اینها هم نبود.. هیچ شاخ و دمی هم برای تمایز از دیگران در هیچ جایِ تنش وجود نداشت.. همیشه یک جایش درد می کرد و بلد نبود هیچ قصه ای بگوید.. نمکی و فلفلی و پنیری و پیاز جعفری هم نبود ولی قورومپی از گلو پایین می رفت.. باقلوا..  روزی که مُرد شصت و چند سال داشت و ... از آن روز تمامِ عیدهایِ من انگار تا ابد چیزی کم دارند.. چیزی که هیچ اشکی و هیچ کسی جایگزینش نمی شود..

نود رفت.. خیلی ها را با خودش برد.. گلشیفته لخت شد تا بدانیم چندان مالی هم نبود انگار.. قذافی رفت بهشت.. جدا شدن سیمین و نادر آن قدر صدا کرد که چسبیدن خیلی ها به خیلی های دیگر نتوانست بکند.. توی همین سال بود که شوشولِ فرنود مهمترین شوشولِ ایران شد.. قویترین مرد ایران حریفِ یک چاقویِ فسقلی نشد.. حجازی شیرجه زد توی قبر.. دریاچه ارومیه به همین راحتی خشک شد.. ملتِ ایران با حضور صد و پنجاه درصدی شان پای صندوق رای، با خواهر و مادرِ تمامِ دشمنانِ قسم خورده حسابی وصلت کردند.. مرگِ استیو جابز و گرانی سکه و مقوایی شدنِ امام هیچ ربطی به هم نداشتند و به ما هم زیاد ربطی ندارند و هیچ کدام از این اتفاقات گویی به هیچ کس ربط نداشت.. دنیا همان گندی هست که بود و ما همان بیچاره هایی که بودیم.. از این که این قدر نگرشِ مثبتی به دنیا و آدم هایش دارم حسابی به خودم حسودی می کنم.. اصولا مملکته داریم؟

لطفا خانواده ای را فرض کنید که چهار تا بچه دارد.. حالا تصور کنید که این بچه ها حدود هفت تا دوازده سال داشته باشند.. کمی بیشتر از  تخیلتان استفاده کنید و تصور کنید دو تا از این بچه ها نابینا هستند.. حالا فقط برای چند لحظه خودتان را بگذارید جای مادر یا پدرِ این فسقلی ها.. لطفا هنوز احساساتی نشوید.. کمی تصورتان را بیشتر به کار بگیرید.. خیال کنید دو تا از این فسقلی ها فقط و فقط به خاطر پولی که ندارند، مجبور باشند تا ابد بی سواد بمانند.. تصور کنید کسی توی این زمانه چهار تا کلمه ی رسمیِ مملکتش را هم نداند.. حالا تصورتان را بگذارید سمتِ چپِ سینه و روی قلبتان.. اگر بدانید این خانواده هیچ درآمدی نداشته باشند و فقط از صدقه ای که من و شما در کمالِ خونسردی رویِ سرِ عزیزانمان می چرخانیم، نفس می کشند.. شاید تصورتان درد بگیرد.. یکی از دوستان به خودش تکانی داده است و چند خانواده مثلِ اینها را شناسایی کرده.. قرار گذاشته ایم روز یکمِ هر ماه پنج هزار تومان مادام العمر جمع کنیم و کمک کنیم زندگی شان کمی رنگ بگیرد.. رنگ که چه عرض کنم همین که از گرسنگی نمیرند باید کلاهمان را تا آسمان هشتم بپرانیم..
کلی تلاش کردم تا با خرج کردنِ ماهانه پنج هزار تومانِ ناقابل، وجدانم را بخوابانم و این پاراگراف را ننویسم.. ناگفته پیداست که نشد.. رفقایی که می خواهند تویِ این کارِ خیلی کوچک سهیم باشند اولِ هر ماه بصورت دایمی فقط پنج هزار تومان به کارتِ شماره ( 6037991192413395 ) بانک ملی به نام حسین بشیری واریز کنند.. همین..

عیدتان مبارک.. هاشور آرزو میکند رسمِ بی معرفتِ دنیا عوض شود و هیچ آدمی تویِ این دنیا غصه ای نداشته باشد..

نوشته شده توسط هاشور در سه شنبه 1 فروردین1391 |

همه چيز از دو هفته قبل شروع شد
هشت ساعت ميشد که خانه ي آن پير زنِ موفرفري بودم. دو بار توي اين مدت حالم به هم خورده بود. از درِ خانه که تو مي آمدي سمت راست، حمام و يک اتاق بود و سمت چپ دو تا اتاق بي در و بي پيکر. حياطش جنوبي بود. شيش تا پله پايين ميخورد تا پاهايت زمين را لمس کند. روبروي پله ها پستويي بود که وسايل آشپزخانه را تويش ريخته بودند. سمت چپِ پستو يک در چوبي با شيشه هاي رنگ شده، کجکي به ديوار چسبيده بود و از حد فاصلِ آن با ديوارِ همسايه، مستراحي تار و نمور ايجاد شده بود. وسط حياط حوضي شکسته انگار آخرين يادگار از روزهايِ خوب و خنده هاي بنفش رنگِ اهاليِ نايابِ خانه را روي سکو هاي درب و داغاناش يدک مي کشيد.
پيرزن موفرفري حجاب نداشت. بيشتر از جادوگرها شبيه فاحشه هاي بازنشسته اي بود که سرخي لب هايشان روي تمام سيگارهاي خانه جا مي مانَد و با هزار مصيبت، تنها دغدغه شان پنهان کردن چروکِ پوستِ صورتشان است. اتاق مهمان همان اتاقک سمت راستي بعد از حمام بود. پنج تا کناره زهوار در رفته کف اتاق را پوشانده بود. آسمانِ اتاق تيرهاي چوبيِِ کلفتي بودند که انگار کسي آنها را افقي آنجا کاشته تا دلِ تنگِ اهاليِ خانه تنگ تر شود. ديوار هم دو تا طاقچه داشت.. طاقچه ها، دلگير ترين بخشِ خانه هاي قديمي بودند. جايي که تمام خرت و پرتِ به درد بخور يک خانه را توي دلش جا مي داد و به چشم هم نمي آمد. تراژيک ترين فصلِ زندگي طاقچه ها همان محتوياتي بود که رويشان چيده بودند. شمعدان و آينه هاي غبارگرفته و بدتر از آن عکس هاي قاب گرفته اي که گوشه بعضي ها شان روباني سياه گره خورده بود و تنها رسالتشان، شايد کشاندن بغضي غريب از غمبادِ مهمان به گلويش باشد.
طاقچه هاي پير زن هيچ کدام از اين زپرتي ها را نداشت. مستطيلِ کنارِ درِ ورودي يک آينه داشت و مربع روبرويي اش انگار ميز آرايش باشد. چند تا  رژ لب  golden rose اولين چيزي بود که به چشمم خورد. هر چه قدر رنگ و برقِ نداشته اش توي ذوق بزند، باز هم مزه اش آدم را يک هويي تا کهکشان مي پَرانَد. اين لعنتي ها بيشتر شکلات هستند تا ماتيک. بيگودي هاي عهد عتيق و چند قلم مدادِ کوتوله با يک قلمتراش و سايه هاي جورواجور و انبر براي فر کردن مژه ها هم آنجا بود. چند تا عطر حال به هم زن هم بي رمق آن گوشه ي طاقچه زندگي مي کردند. هاوايي، بي ريخت ترين عطر دنياست که نميدانم چطور توي قلبِ تمام پير زن ها خانه دارد. پايين طاقچه روي زمين چند تا لباسِ زيرِ بدقواره و چروک ولو شده.با ديدن شرتِ گل گليِ بي ريختِ  صورتي و سبز رنگ، براي بار دوم محتويات معده ام تلاش عجيبي براي فوران آغاز مي کنند. اين بار، سمت حياط مي روم تا به جاي حمام، مستراحِ خانه ي پيرزنِ مو فرفريِ جادوگر را به گند و کثافت بکشم. معده ام چيزي براي خودنمايي ندارد و انگار تمام لوله هاي ريز و درشتِ گوارشم ميخواهند از دهانم بيرون بريزند. پيرزنِ جادوگر بي هوا درِ مستراح را باز مي کند و بي هواتر دستش را تا آرنج توي گلويم مي برد. عق ميزنم و مزه اي شبيه مخلوطِ گليسرين و آبليمو از دستِ پيرزن به زبانم مي چسبد و حدس مي زنم قيافه ام شبيه آدم هايي شده است که چهره شان از ديدن مو توي غذا دچارِ چندشي مرموز گشته است و براي رعايتِ احترامِ ميزبان، مقيدند که خرت و پرتِ بشقاب را تا ته بخورند. حيف هيچ کدام از مستراح هاي قديم آينه نداشتند..
توي اين هشت ساعت يک کلام حرف نزده ام. اصلا نميدانم چطور سر از اين دخمه ي مخوف در آوردم. صبح داشتم بي هوا قدم مي زدم که در و ديوارِ شهر توي چشمهايم سياه و محو شد. شايد يک هويي طلسم شده باشم و با فرقِ سر افتاده باشم توي شهرِ جادو و جنبل.. شايد صبح مرده باشم و اين عجوزه احتمالا" فرشته ي نگهبانم باشد.. ساده ترين احتمال اين است که بعد از تار شدنِ چشمانم گوشه اي افتاده ام و پيرزنِ جادوگر کشان کشان مرا به خانه اش کشيده است.. جادوگرها نيروهاي فوقِ بشري دارند و اِلا صد تاي اين لکاته هم زورشان به کشيدنِ هيکلِ يغورم نمي رسد.. بدون اينکه به زنيکه تعارف کنم سرم را مي اندازم پايين و يک راست از مستراح به سمت اتاقِ سمتِ راستِ درِ ورودي مي روم و روي صندوقچه ي زنگ زده ي پَت و پَهني مي نشينم. عجوزه پشتِ سرم هِلِک و هلک از راه مي رسد و با هر قدمي که برمي دارد سينه هاي آويزانش بالا و پايين مي پرند. لابد پنجاه سال پيش براي خودش دلبري بلند بالا و زيبا بوده است. اگر فاحشه بوده باشد چه سر ها و دست هايي که برايش شکسته اند و چه يابوهايي با تجسمِ اين لکاته صبح تا شب به کمرشان ور رفته اند. هميشه مي دانستم  هر چيزي فقط در جا و زمانِ خودش به درد مي خورد! عجوزه دستِ زمخت و خيسش را زيرِ پيراهنم مي برد و خنکايِ انگشتانش شکمبه ام را قلقلک مي دهد. دهانش را اندازه ي پوزه ي قاطر باز مي کند و از کنجِ دندان هايِ طلايش لبخندي کريه هوا مي کند و يک آن خيال مي کنم ستون هايِ سقف هعم از کراهتِ اين لبخندِ شوم به لرزه مي افتند. با صدايي ناز و نازک عشوه اي کودکانه به لحنش مي دهد و خيلي ملايم حينِ اينکه با دستش سينه ام را مي چلانَد، مي گويد.. حامله هستي پسر جان.. ريختِ صورتش هيچ علايمي از نيشخند و بذله و شوخي ندارد و گشاديِ چشمانش مورمورم مي کند. آشکارا رعشه به زانوهايم حمله مي کند و بلند بلند مي خندم . بي هيچ کلام و اشاره و حرفي از دخمه اش مي زنم بيرون.. غش غش مي خندم و با هر خنده عُق مي زنم و تمام دل و روده ام اسيرِ دردي موهوم مي شود. چند قطره خون از دماغم مي پاچد و سفيديِ پيراهنم را به گند مي کشد. آسمان دورِ سرم چرخ هاي بي ريتم و ناموزون مي زند و با ماليده شدنِ ژلي خنک و شفاف رويِ شکمم چشمانم باز مي شود. اينبار نمي دانم چه کسي من را به مطبِ دکتر رسانده است. دکتر شبيه فاحشه هاي فيلم پورنو لبخند مي زند. اين دم و دستگاه برايم آشناست و ميدانم کاري که مي کند گرفتنِ عکس هايي موسوم به سونو گرافي از رگ و پِيِ دل و روده ام مي باشد. هنوز سوتي که توي گوشهايم وول مي خورد مانع از شنيدن چرنديات دکتر مي شود ولي آرام آرام با کشيدن آن دسته بيلِ بي ريختِ کوچک روي تنم وضوحِ صدايش بالاتر مي رود. به يکباره حجمِ چشمانش دو برابر شده و با صدايي شبيهِ شيهه ي بي هوايِ اسب رو به من مي گويد حامله اي... بي هيچ درنگي دستش را از پشتِ کمربندم تويِ شلوارم مي کند و با دستمالي کردنم سعي مي کند از مرد بودنم اطمينان پيدا کند. دستِ ظريف و گرمش را تندي پس مي زنم و دوباره با قهقهه اي راه خيابان را پيش مي گيرم. توي دلم تمامِ دکترهايِ مونث را مسخره مي کنم و به خودم دلداري مي دهم که شايد رفتارِ شبانه ي شوهرش باعثِ خُل شدنِ زنيکه شده است و يا اصلا شايد خواب مي بينم.. دوباره مثلِ شتري که صاحاب ندارد راهيِ کوچه ها شده ام و لنگه هاي چوبيِ دري آشنا توانم را به صفر سوق مي دهد. کشان کشان در را هل مي دهم و از گوشه يِ چشمِ تارم  خانه يِ پيرزنِ موفرفريِ فاحشه را تشخيص مي دهم. درست مثلِ کودکي هشت ساله  روي همان صندوقچه ي قراضه چهار زانو مي نشينم و پشتم را به ديوارِ گچيِ خانه مي چسبانم. عجوزه پيدايش نيست. کمي بعد صدايي از سمت حمام به گوشم رسد و پيرزنِ مو فرفريِ جادوگر لخت و بکر مي آيد تويِ اتاقِ سمتِ راستي و روبروي صندوقچه اي که من رويش چمباتمه زده ام، مي ايستد. هنوز هم مي دانم هر چيزي فقط در زمانِ خودش به درد مي خورَد.. لبخندي کريه تر از بارِ قبل ميزند و از ترس انگار استخوانهايم به همديگر ساييده مي شوند. نگفتم حامله اي؟ مي خواهم حرفي بزنم ولي زور زدن نتيجه اي ندارد و هنوز صدايم از گلويم بالاتر نمي رود.. پيرزن مدام دارد زندگي مي کند و من مدام روي صندوقچه تکان هم نمي خورم.. احساس مي کنم تمام موهايم سفيد شده.. به وضوح لگد هاي جنيني که توي شکمبه ام گير افتاده را مي فهمم.. 
چهارده روز است که همچنان روي صندوقچه کز کرده ام و تو خيال کن از همان بيخِ آفرينشِ آدم، جايم همين گوشه، چسبيده به صندوقچه باشد. اگر عجوزه فقط يک ساعت از اين دخمه ي تار و نمور بيرون برود، طنابي را که روي زمين کنارِ شرتِ گل گليِ زنيکه افتاده است برخواهم داشت. کافيست يک طرفش را به تيرهايِ چوبيِ نمورِ سقف گره بزنم و آن سمتِ ديگرش را به گردنم.. تمام فکر و ذکر اين روزهايم پيدا کردن سوراخيست که بتوان بچه را از آن بيرون کشيد..

هيچ روزنامه اي خودکشيِ يک ديوانه را تيتر نخواهد کرد و هيچ کس غير از اين زنيکه ي عجوزه نخواهد فهميد پسرکِ ديوانه اي که مرده،  بچه اي تويِ دلش دارد.. شايد عجيب ترين حوادثي که هر روز و هر روز و هر روز توي اين دنياي زپرتي رخ مي دهد، به همين سادگي زيرِ بارِ هذيانهايِ ذهنِ خرابِ ميليون ها کودن دفن مي شوند.. شايد لورازپام را فقط براي اين ساخته اند تا احمقي مثلِ من هر وقت حوصله ي فکر کردن به مشکلاتِ ريز و درشتِ زندگي را نداشته باشد، پنج شش تايش را خالي کند توي معده اش و چندين ساعت بدون کمترين دغدغه اي هذيان بگويد و چرند بنويسد!

معده ام هنوز درد مي کند و هنوز کسي لگد مي زند.. آه اگر تنها يک ساعت اين پيرزنِ موفرفريِ عجوزه تنهايم ميگذاشت..

نوشته شده توسط هاشور در سه شنبه 9 اسفند1390 |
hashoor family

اعتراف مي کنم کمي درازتر.. کمي پهن تر و کمي موهايم کمتر از آدمک مچاله کاغذي است.. کلاهي هم که توي سرم رفته  با اين کلاه توي عکس خيلي توفير دارد.. لباس هايي که تن ميکنم هم کمي خوشرنگ تر از اين روزنامه بد قواره است.. دو چشم و يک دماغ و دهن و مقدار کمي ريش هم روي صورتم دارم. امان از دلم..
يکي دو ماهيست دلم مثل چاه مستراح گرفته است و هر چه گند زده ام از لب و لوچه ام سر ريز شده.... جز مادرم کسي ندارم حال و روزم را بفهمد..
درست آن گوشه اتاق روي تخت نشسته بودم که دست چروک و گرمي آرام اشک گونه چپم را پاک کرد و وقتي مست از نوازش بودم با پشت دستش يکي زد توي سرم. راستي تازه فهميده ام وقتي پشت سرم را يکي ناز مي کند مثل بچه گربه ها کيفور و خمار مي شوم.. آي مي چسبد.. مادر جان مطابق هميشه شروع به نصيحت کرد.. فهميدم که بايد دوستي ام را با آن زن بيوه که عاشقم شده بر هم بزنم.. اين قدر دختربازي نکنم.. الکي به بچه مردم وعده ازدواج ندهم چون مادرجان نميگذارند با اين خاک بر سر ها ازدواج کنم. خاله فاطمه هم به کمک مامان جان مي آيد و آماده مي شوند تا پسرخاله بزغاله ام را هي بکوبند توي سرم..
من هنوز هم نميدانم آن بيوه اي که مادرم چند سال است هر روز سرکوفتش را مي زند، کيست. واقعا خبر از بيست تا دختري که دارند هي گولم مي زنند ندارم.. تازه چند بار هم گفته معتاد شده ام.. نميدانم قلب مادرها چه نيرويي دارد که مي تواند عاشق يک خرس گنده باشد که با چند تا زن شوهردار و بيوه و چهل تا دختر دوست است و معتاد و الکلي و لات و شر هم مي باشد. از دید مادرم هاشور یک مفسد فی العرض تمام عیار است..
هميشه بعد از دعوا و نصيحت و سرکوفت، مامان جان با نيم نگاهي به آينده مشغول برنامه ريزي مي شود. چشم انداز برنامه توسعه پنج ساله هاشور اين طوري است:
يک سال بعد سرم توي کتاب و دستم توي خودکار و پاهایم توی کفش آدم حسابی هاست و دارم دکترا مي خوانم.
دو سال بعد مادر برايم زن مي گيرد و دستش را ميگذارد توي جيبم تا با خودم ببرمش خارج. خوشحالم که توي خارج گشت ارشاد و پليس امنيت اخلاقي نیست که از آدم و همسرش تعهد بگیرد. اینجا هی توی چند سال گذشته از من و همسرم تعهد گرفته اند..
سه سال بعد صداي خوشبختي من و زنم از آن سر دنيا به اين ورش مي رسد. تجسم ميکنم که خانوم جان توي بغلم نشسته و داريم با آزادی کامل درست مثل دو تا گربه کارهاي بي تربيتانه انجام مي دهيم..
چهار سال بعد در حالي که شکم زنم نيم متر جلو آمده، برميگرديم مملکت خودمان و من يک جاي درست و حسابي دارم کار مي کنم و يک روز نباشم مملکت به باد مي رود. نطفه بچه هایم در خارج از اين دارغوزآباد بسته شده.
پنج سال بعد دو تا نره خر داريم و عشق گوشه گوشه زندگي مان را قشنگ کرده است. همه چي آرومه و ما خيلي خوشحاليم و اينا.
بچه سمت راستي ام هنوزاسم ندارد و هي جيش مي کند. اصلا اسمش را ميگذارم "جيشو".. آن بي پدر سمت چپي هم از الان عصا قورت داده.. رسمي و حال به هم زن.. اسم آن هم باشد "پشنگ" که با اسم مادرش همخواني داشته باشد. اسم مامانشان را حدس بزنيد.. "قشنگ"..
شرط اصلی من بعد از ازدواج این است که یک خانه دو طبقه بگیرم و توی یک طبقه اش مادر جان و توی آن یکی طبقه اش من و اهل و عیال زندگی کنیم. قشنگ آن قدر خوب است که حرفی روی حرفم نمی زند. اصلا زن باید مطیع باشد و وقتی چپکو نگاهش کردی برود توی آشپزخانه و پنجاه بار خودش را نیشگون بگیرد و با کمربند خودش را کبود کند.
مادرم نمي داند اسم عشق اولم "رويا" بود.  نه ماه از يک سال و اندي که با او بودم، داشتم متد "شل کن سفت کن" را براي اولين بار امتحان ميکردم. لامصب هميشه خوب جواب مي دهد. موفق بودم و حسابي اسيرش کردم. مادرم نمي داند زن هاي دوره زمانه را بايد هميشه روي هوا آويزان کني تا هر موقع لازم شد بفرستي اوج و وقتي دلت نخواست با کله بکوبي اش زمين. به پيشنهاد من قرار شد بعد از ازدواج پاي يک احمق ديگر را به زندگي باز نکنيم و دو تا بچه کوچک از پرورشگاه بگيريم.
آنروزها بر خلاف حالا با هر کسي اياق مي شدم چند ماه سفت و سخت کنترلش ميکردم و بعد از حصول اطمینان از تک پر بودنش، کمي آزادش مي گذاشتم.. سه ماه آزاد گذاشتن رويا با خانه دلم همان کرد که پت و مت با خانه آجري شان مي کردند.. مادرم نمي داند رويا که رفت روياي ازدواج من را هم براي هميشه با خودش برد.. رویا حالا برایم با دمپایی پلاستیکی صورتی رنگ مستراحمان تفاوتی ندارد. نه که متنفر باشم.. چند بار که اتفاقی از جلوی چشمم رد می شد واقعا نه احساسی توی دلم تزریق شد و نه خاطره ای یادم آمد.. کشک..
آدم ها چند نوع بدبختي دارند. بزرگترين شان اينجاست که فکر مي کنند نمي توانند تنها باشند.. حالا که به چهار سال گذشته زندگي ام فکر مي کنم، مي بينم با خر ملانصرالدين تفاوت چنداني نداشتم. تا همين امروز هميشه اجازه داده ام هر بي شعوري از علاقه ام استفاده نابجا کرده و از حماقتم سواري بگيرد. مادرم نمي داند پسر خل و چلش چه موقعيت هايي را توی یک سال گذشته لابه لاي خاطراتش دفن کرد. نميدانم چرا هميشه خوب ها را از خودم رانده ام و چند تا قراضه لکاته را به احساسم وصله زده ام. خر بودن هم نعمتي است که خدا به هر کسي نمي دهد.. تنها يک خر مي تواند قدر فرشته ها را نداند و از مهمترين بخت هاي زندگي اش بگذرد.. مادرم حتي اين را هم نمي داند.
هر آدمي براي گرفتن تصميمات مهم زندگي اش شرايط خاصي نياز دارد. زمان و مکان جزو اين شرايط است. يکي توي مستراح تصميم ميگيرد و ديگري شب ها خواب ندارد. چند وقتيست براي گرفتن تصميمات مهم زندگي راهي قبرستان مي شوم. غروب مثل هواپيماي بي سرنشين امريکا راهم را گم کردم و بي هيچ وسيله ارتباطي راهي قبرستان شدم. به هر جان کندني بود چند عدد تصميم از نوع کبري گرفتم و به گربه اي که از آنجا مي گذشت قول دادم از اين به بعد با دلم قهر کنم و کمی با سیاست رفتار کنم. تا یک نفر برایم یک قدم برنداشته نیم قدم هم برایش طی نکنم. چند تا تصمیم از نوع کبرای خصوصی هم گرفتم که پریشانی ام را درمان خواهد کرد. آخ دلم وای وای وای دلم وای دلم..
دارم به سرنوشت خانواده کذایی ام فکر می کنم. "قشنگ" همسرم از آنهاییست که محبت حالی اش می شود و مثل خیلی از همسرهای موقتم از مهربانی زیاد، هار نمی شود. پشنگ و جیشو هم ریزتر از این حرف ها هستند و فعلا مشغول ونگ ونگ کردن و پستونک بازی می باشند. مادرم شاد است و داریم خوش و خرم زندگی می کنیم. ته دلم به کش دادن این زندگی مسخره راضی نمی شود. آوردن دو تا آدم تازه به زندگی و ادامه نسل آدم های زپرتی و کودن، خیانت بزرگی به طبیعت است. عجالتا تصمیم میگیرم یک روز وقتی قشنگ دارد بچه ها را به درمانگاه می برد، یکی از این کامیون های چینی ترمزش نگیرد و هر سه تا را از این زمین بوگندو محو کند..

من و مادر غرغرویم دو تایی زندگی قشنگی خواهیم داشت.. مادرم حتی این را هم نمی داند..

نوشته شده توسط هاشور در چهارشنبه 21 دی1390 |

اولين باري که آش پختم دو سال پيش بود.
خانه مجردي ام جايي بود که من خيلي از اولين ها را آنجا تجربه کردم. از اولين تجربه دلچسب اعتماد محض به يک دوست بگير تااااااااا اولين هايي که زياد دلچسب نبودند. اولين تنهايي.. اولين ترس.. اولين گناه.. اولين خريت..
با مهرناز، دختر بيست ساله همسايه، تازه چند روزي ميشد اياق شده بوديم. کاراکترش دقيقا عين کلاه مخملي هاي فيلمفارسي بود. لوطي و با معرفت و بزن بهادر. کله خراب ترين دختر روي زمين. هيچ رقمه اهل فر و قر و اطوار و ناز و فيس و عشوه و سياست هاي تکراري زنانه نبود. تا آن روز نحسي که کفري شدم و با تيپا از خانه ام انداختمش بيرون، يک سال تمام باهم بوديم. توي اين يک سال فقط چهار بار مرا پيچاند و هر بار قسمتي از اعتماد و علاقه ام پيچ خورد و رفت پي کارش.
مهرناز نه دوست دخترم بود و نه عشقم. با تمام جاذبه اش اصلا براي من دختر به حساب نمي آمد. ديوانه ترين همدم تمام عمرم بود. تا روزي که هوايش از سرم بيفتد، دوستش داشتم.
راستش را بخواهيد وقتي جمله اول را نوشتم، هدفم گفتن از مهرناز نبود. راست ترش را اگر بخواهيد خودم هم نميدانم چه طور آش پختن را به جريان مهرناز وصل کنم. لطفا موقتا نه راستش را بخواهيد و نه راست ترش را، تا ببينم چه خاکي بايد توي گور خودم و قذافي و ساير رفقاي بي ريختم بريزم.
ها.. داشتيم با مهرناز سبزي پاک مي کرديم. خوشبختانه بار اولي نبود که اشک هاي يک ضعيفه را مي ديدم و بد بختانه مثل همه ي دفعات قبلي و بعدي، آن قدر احساساتي شدم که نصف سبزي ها را پاک نکرده چپاندم توي قابلمه. مهرناز هم آن قدر از اشک و اعتراف مست شد که دامنش از دست برفت و خدا رحم کرد از پايش نرفت. کجا رفت؟ رفت به همان جايي که همه دامن ها مي روند. اصولا اگر دامن، دامن باشد که جايي نمي رود. اصولا چه گيري دادم به دامن و دامن بازي، خودم هم نميدانم. دستم به دامنتان اصولا قضيه دامن را از بيخ فراموش کنيد.
شايد آنروز حرف هايي که مهرناز زد، براي من حکم سرگرمي داشت يا نهايتا کمي دلم سوخت ولي امروز همان حرف ها کلمه به کلمه و حرف به حرف توي کله ام وول مي خورند و کمي تا قسمتي اذيتم مي کنند. اين روزها که الاغ بخت مهرناز شديدا جفتک مي پراند، کلي خودم را بوسيله جويدن ناخن سرزنش ميکنم.
مهرناز يک سال پيش ازدواج کرد. چند باري بعد از ازدواج به خانه جديدم آمد و گپ زديم و از روزهايي گفتيم که هيچ کسي جز هم نداشتيم. خنديديم و خنديديم و خنديديم و خاطره هيچ کدام از اين خنده ها حريف تلخي اولين اشک هاي مهرناز توي ذهنم نشد. اصلا لعنت به اشک که هميشه آدم را خر مي کند.
اسم شوهرش حامد بود. مربي باشگاه بدنسازي محل. چند باري که سوژه براي خنده گير نياورده بوديم، با مهرناز کلي متلک به حامد و عضله هايش چسبانديم. آن روز که مهرناز مي گفت بيچاره کسي که مي خواهد زن اين فرغون اتوماتيک شود، محال بود حدس بزنيم همسر آينده حامد، همين مهرناز خودمان است. حامد بچه با معرفتي بود. حداقلش آن قدر با معرفت بود که مهرناز را با تمام مشکلات ريز و درشتش پس نزند.
برگرديم سراغ اولين آش. آرام آرام داشت حرف مي زد و اشک قطره قطره گونه هايش را پاک مي کرد. از اينکه شيطنتش دست خودش نيست. از اين که نمي تواند به يک نفر دل ببندد و پابندش شود. از تجربه هاي عشق و دوستي و شکست هاي مدامش گفت و گفت و گفت. همه حرف هايش حق نبود و بايد مي دانست روال روزگار اين است که اگر با کسي صاف نباشي، خيلي ناخودآگاه او هم با تو صاف نمي شود. چروک مي خورد به زندگي جفتتان و هر کسي تقصير را گردن ديگري خواهد انداخت. گفت دست خودش نيست که دلش مي خواهد بازيگوشي کند. تنش مي خارد براي اينکه او را به ديگران ترجيح دهند. دلش مي خواست يک کار درست و حسابي داشته باشد و يک زندگي بدون وسوسه ولي دلش نميخواست براي اين آرامش، قيد شيطنت و خوشي هايش را بزند. به هر حال کلي کيف مي داد هر دو روز يک عاشق جديد داشته باشي و بعد از يک هفته بگويي من اهل رفاقت با تو نيستم. مهرناز "نه" گفتن را هيچ وقت ياد نگرفت. چند باري شماره هايش را عوض کرد. تيپش را عوض کرد. اخلاقش را عوض کرد ولي نتوانست بيشتر از يکي دو هفته آرام بماند. به قول خودش با هيچ کسي نبود. تنها بود.. ولي هر بلايي سرش آمد به خاطر کلاهي بود که سر خودش مي گذاشت.
سه ما پيش ناگهاني زنگ زد که اي هاشور خواب ديدم مرده اي. نگران شدم خواستم ببينم اگر رفتي آن دنيا سلام من را به خدا برسان. وقتي فهميد پهلوانان نميميرند، کلي ياد گذشته ها کرد و گفت حامد مرد زندگيست. فقط دوستاني که قبل از ازدواج داشته، امانش را گرفته است. اذيتش مي کنند. يکي با عکس هايي که از مهرناز دارد تهديدش مي کند. يکي وسط خيابان پيش شوهرش از پشت يواشکي نيشگونش ميگيرد. يکي دنبال راه يافتن به تن مهرناز است و آن يکي هوس شيطنت کرده. مي گفت بدي اش اينجاست آنهايي که قبل از ازدواج بيشتر از چند دقيقه با مهرناز شوخي کلامي نداشته اند، حالا برايش شاخ شده اند و ادعاي همخوابگي مي کنند و حامد هر روز ديوانه تر از قبل مي شود.
يک ماه قبل نصف شب باز هم زنگوليد که اي هاشور اين بار ديدم حسابي مرده اي و طفلک آن قدر ترسيده بود که گريه صدايش را مي لرزاند. برايش مهم نبود که حامد بيدار شود و صدايش را بشنود. به خاطر همين آرامش کردم و قطعيدم. چند روز بعد آخرين باري بود که صدايش را شنيدم. از همه چيز به تنگ آمده بود. شيطنت و وسوسه و گذشته و وجدان و زندگي و دار و ندارش حسابي به هم ريخته بود. گفت ديگر نمي تواند اتفاقات ريز و درشت اطرافش را کنترل کند. واقعا کلافه و خسته بود. دلش براي حامد هم مي سوخت. گفت يک روز حامد و خودم را ميکشم. بعد يک فحش هم به زندگي داد و گفت آن جاي خر توي عمق اين زندگي کوفتي. گفتم مهرناز لطفا زر نزن. آدمکشي چيز مي خواهد که تو آن را نداري. واقعا هيچ راهي به ذهنم نرسيد. مهرناز خيلي باهوش بود و اگر چاره اي براي جمع و جور کردن زندگي اش وجود داشت حتما خودش درستش ميکرد. کلي تلاش کردم تا طعنه نزنم. نگفتم که ديدي مهرناز؟ دو سال پيش چه قدر التماست کردم که اين خراب شده جاي شيطنت نيست. چه قدر گفتم لزوما بقيه همانطوري که تو فکر مي کني، فکر نميکنند. خواستم بگويم احمق توي شرکت سهيل کار درست و حسابي برايت جور شد. چه کار کردي؟ از حامد که مردانه عاشقش شد و کم نياورد براش چيزي نگفتم.
من نگفتم ولي خودش همه اين ها را گفت. مهرناز خاطره روزي که حسابي زدم توي گوشش را تعريف کرد و گفت کاش از خراب شده ات بيرونم نميکردي. راست ميگفت. من تنها کسي بودم که همه حرف هايش را به من مي زد. سنگ صبورش بودم ولي طاقتم طاق شد. هر روز به خاطر کارهايش کلي اعصابم خورد مي شد ولي سعي ميکردم با مهرباني نگذارم گند بزند به زندگي اش. کم آوردم و يک لگد زدم در ماتحتش. کاش هايي که مي گفتيم فايده اي نداشت.. کلي متلک گفتيم و هر دو ميدانستيم که داريم الکي مي خنديم. ده دقيقه نشد که قطع کرديم و ...
حالا مهرناز چند روز است توي کماست. انگار کلي قرص خورده و بعد با چاقو رفته سر بالين حامد و ضربه اش فقط بازوي حامد را بريده است.
مهرناز مهربانترين و با معرفت ترين دختر دنيا بود. مطمئنم هر کس ديگري هم جاي مهرناز بود همين کارها را ميکرد. اصلا دست خود آدم نيست. مشکلات افسار آدم را از دستش ميگيرد.
چند روز قبل که خبرش را شنيدم، دلم سوخت. بد جوري سوخت. هنوز هم مي سوزد. کاش گفتن و حسرت خوردن و نقشه چيدن به هيچ کاري نمي آيد. داشتم دعا مي کردم که مهرناز خوب شود ولي يک هويي دلم گرفت. خوب شود که چه؟ که تا ابد رنج بکشد؟ ديوانه شود؟ دلم نيامد دعا کنم که بميرد و خلاص شود... خود کرده را هيچ وقت تدبير نيست..

آشی که آنروز پختیم مزه زهر مار داد.. مزه اشک های مهرناز.. دقیقا مزه این زندگی کوفتی را..

نوشته شده توسط هاشور در جمعه 6 آبان1390 |

پشت لبمان داشت نخ نما مي شد..
کم کم صدايمان خش گرفته بود.. شب ها با خيالات دختر فلان همسايه و فاميل، تا نيمه خواب نداشتيم. ته کيف هر کداممان يکي دو تا فيلم سوپر منتظر خلوت شدن خانه بودند و تازه داشتيم فلسفه وجود جنس مخالف را توي راهروهاي ذهنمان نشخوار ميکرديم.
اين عوالم، براي من و بقيه بچه هاي دبيرستان منصور، مقدمه جدايي از دنياي کودکي بود. خود ارضايي مهم ترين فعاليت روزمره تمام بچه ها به شمار مي آمد و روزي نبود که يکي دو تا از بچه ها تجربه اولين ارضاي ساختگي و اولين لذت چلاق جنسي را براي بقيه با آب و تاب تعريف نکنند.
هر ننه قمري گيرمان مي آورد، خدا ميشد و از قباحت و گناه ور رفتن با احساسات جنسي خودمان و ديگران برايمان جهنم مي ساخت.. هيچ احمقي هيچ وقت نگفت اين بچه بازي ها طبيعت وجود هر پسر بچه اي در ابتداي بلوغ است. بچه ها گوششان بدهکار این خزعبلات نبود و هر کسی برای خودش سبک متفاوتی در تربیت غریزه داشت.
چند تايي مثل کيوان کلا با غريزه شان خيلي راحت کنار آمده بودند. صبح تا شب يا مشغول ور رفتن با لامصبشان بودند يا دنبال يک پارتنر براي خالي شدن از وسوسه غريزه. شريک جنسي آنها نامعلوم بود. توي مدرسه يا با دانيال ور ميرفتند يا آن قدر خودشان را بالا و پايين ميکردند تا خلاص شوند.
سر دسته عشق فيلم هايمان بهرام بود. ده سال قبل تنها کسي بود که کامپيوتر داشت. فيلم رايت ميکرد و به بچه ها مي فروخت.. هر حلقه سي دي مسئوليت خطير چندين و چند بار ارضاي بچه ها را بر عهده داشت. اين وسط هميشه سوژه اي براي خنده گير مي آورديم. اميد که حالا دندانپزشک است، آن قدر فيلم ديده بود که موقع راه رفتن پاهايش مي لرزيد. راست و دروغش را نفهميديم ولي رامين ميگفت پدرش اتفاقي فيلم ها را پيدا کرده و از آن روز به اين ور دو تايي باهم نگاه مي کنند. باباي رسول پشت چيزش را با قاشق داغ سوزانده بود تا هيچ وقت از اين غلط ها نکند...
چند نفري هم توي فانتزي هاي ذهني شان هر روز با چند نفر رابطه داشتند و پايان هر رابطه معمولا به ارضا ختم مي شد.
مخفیانه ترین خنده های دوران مدرسه ما مربوط به همین شوخی های جنسی و غریزی می شد و حواس هیچ کداممان نبود که همین مخفی بودن، تا ابد عقده ای و بیمارمان خواهد کرد.

به همین سادگی ده سال گذشت. هر کدام از ما یک گوشه دنیا افتاده  ایم و بین گذشته و آینده دست و پا می زنیم.
بهرام، کارمند دانشگاه شده. بر و رویش بدک نیست و همیشه چند تا آویزان در چنته دارد. تنها دغدغه زندگی اش پیدا کردن "مکان" برای عشق و حال است.. دیگر عادت کرده ایم وقتی زنگ می زند، به جای "الو" از " خونه مون خالی نیست" استفده کنیم.
سامان را همین دو ساعت پیش دیدم. بالاخره زنش طلاق گرفت و مهریه اش را هنوز نبخشیده. بد جوری عقده ای و هار شده. تنها دلیل شکستش را "پاک بودن" می داند و داشبورد ماشینم شاهد است که سامان قسم خورد به هیچ جنس مونثی بیشتر از نرخ فاحشه، بها ندهد.
کیوان که یادتان هست. دو سال پیش وقتی فهمید زنش قبل از ازدواج با یکی خوابیده است، دنیا را به هم ریخت..
چند تایی از بچه ها هم فقط و فقط به خاطر ترس از هرزگی تن به ازدواج نمی دهند.

خدا نیامرزد پدر کسی را که گفت قباحت دارد در مورد غریزه بحث کنیم. همه ما بیماریم. عقده جنسی داریم. مرز عشق و هوس برایمان ملموس نیست. هنوز که هنوز است وقتی کسی را نوازش میکنیم، وجدانمان خارش میگیرد که نکند مقادیری هوس هم قاطی احساس پاکمان بوده باشد. آیا هوس همان ارضای غریزه است؟ آیا برای رفع نیاز طبیعی باید قاعده و قانون وضع کنیم تا قاطی حیوانات نشویم؟ به نظرتان برای کنار آمدن با غریزه راهی به جز ازدواج یا سرکوب وجود دارد؟

دوست دارم از بیخ منکر وجود چیزی به اسم غریزه جنسی شوم . اندامی که برای دفع مواد زاید بدن ساخته شده، فاقد هر گونه کاربری ثانویه است !

نوشته شده توسط هاشور در چهارشنبه 2 شهریور1390 |

گمانم وقتي داشتند پيشاني ها را مي نوشتند، اسم من را گذاشتند آواره.. دلي که آويزان اينجا و آنجا مي شود.. سري که براي درد له له مي زند.. و روزگاري که مرادش مي لنگد.. حال و روز درست و حسابي ندارم.. درد هايي که بايد از همه پنهان کني.. اتفاقاتي که باورش براي خودم هم محال است.. ذهني که نمي تواند يک تصميم کوچک بگيرد و بد جوري پريشان است.. خيلي خوشبختم که هميشه يکي پيدايش مي شود و هوايم را دارد.. خوشحالم که دوستاني يقه ام را مي گيرند و نمي گذارند بغض لعنتي ام تکان بخورد.. خوشحالم براي تمام روزهايي که الکي مي خندم و هي مي خندم و باز هم مي خندم..
چند ساعت بعد راهي ام تا خاطرات يک سال در و ديوار خانه را با کليدش به صاحبخانه ام تحويل بدهم و هي آن قدر بال بال بزنم تا همه يک سال گذشته فراموشم شود..
انگار هميشه بايد با جان کندن و اکراه راهي روزهاي جديد زندگي شويم.. انگار بايد عادت کنيم به همه دلخوشي هاي کوچکمان.. و انگار بايد از بي اهميت ترين دار و ندارمان هم نتوانيم به سادگي دل بکنيم..
بد جوري به همين دنياي بي خاصيت عادت کرده ام.. مترسکي که بازيچه شدن را دوست دارد، با هيچ پرنده اي به آسمان نخواهد رفت..
ممنونم از تمام کساني که خوب مي دانند دلقک ها غمگين ترين موجودات دنيا هستند..

نوشته شده توسط هاشور در سه شنبه 11 مرداد1390 |

قارقار.. سلام نميکنم چون همين الان که دارم در کمال صحت عقلي و جسمي اين وصيت نامه رو تنظيم ميکنم، چهارصد و نه سال سن دارم و قطعا شما اون قدر خر نيستيد که از همچين عتيقه اي توقع سلام داشته باشين.. قار قار..
اينجانب قارقار خان همين جا اعلام ميکنم به کوري چشم همه تون اين وصيت نامه رو فقط واسه کلاسش مي نويسم و تا همه تونو خاک نکنم از اينجا نمي رم.. واسه هيچ گردن کلفتي هم يه پاپاسي ارث و ميراث نزاشتم..
من توي تمام اين چند قرن کلاغ خوشبختي بودم.. نميدونم چند تا توله پس انداختم و پاي چند نفر رو به اين دنيا کشيدم..
واسه هيشکي پدري نکردم و ميخوام همه ناپدري هام رو با اين وصيت نامه جبران کنم.. اصلا اين وصيت نامه نيست و توصيه نامه ست.. ميخوام چند تا نکته بهتون بگم تا خوشبخت ترين کلاغ دنيا بشيد.. قار قار.. جونم براتون بگه واسه اينکه خوشبخت باشيد، بايد:
اول - تا مي تونيد زن بگيرين.. من خودم تا حالا سه تا زن عقدي گرفتم و شايد پنجاه بار صيغه کردم.. اگه غير رسميا و ساعتيا و اينا رم حساب کنم به جرات تا حالا بيشتر از پونصد تا زن داشتم.. آي کيف کردم.. آي چسبيد.. واسه هيچ کودومشون نه خرج عاطفي کردم نه مادي.. تنها اين زن عقدي سومم که چند سال پيش تو سي سالگيش مرد، يوخده خرج بيمارستان تحميلم کرد و رفت.. کلا به قد و قواره و ريخت و سن و فکر زن توجه نکنيد همش ميخواين يه مدت باهاش خوش باشين ديگه..
دوم - تا مي تونيد بچه توليد کنيد و نگران خرجشم نباشيد.. بچه زياد باعث ميشه ننه اش هوايي نشه و فرصت رسيدگي به خودش و گند کارياي شوهرشو نداشته باشه.. چندرغاز ميزاري کف دست زنت تا خونه رو بچرخونه و نگران هيچي هم نميشي.. ميري دنبال عياشي و حال و حول.. یه زن باید موقع بیکاریش کون شور بچه هاش باشه..
سوم - هر چه قدر مي تونيد خودتون رو بزنيد به خريت و سادگي و نفهمي.. حلال و حروم سرتون نشه.. دبه در بياريد و هر کي گفت بالا چشمتون ابروس بگين من از رياضي همين قدر سر در ميارم.. با کمتر از ماهي 5 درصد بهره، به هيشکي هيچ کمکي نکنيد.. باباي اونايي رو که از جور روزگار به شما رسيدن، در بياريد..
چهارم - حزب اللهي و مومن باشيد.. نيازي به نماز و روزه و سختي کشيدن نيست و فقط تا جايي مسلمون باشيد که هر که به شما گير داد، اسم خدا و پيغمبر و شرع و اسلام رو بزاريد تو مسلسل زبونتون و شليک کنيد.. اينجوري هيچ کسي جرات مخالفت با شما رو نداره..
پنجم - به نرخ روز نون بخوريد و هر جا ديدين به مشکل برخوردين، قيد همه چيز رو بزنين و بسته به شرايط شخصيت تازه اي به نمايش بزارين.. مثل همون مرتيکه اي باشين که دست شاهزاده ها رو قبل از انقلاب بوسيد و بعد از انقلاب دستور اعدام چند نفر از اونايي رو داد که دست خانواده شاه رو بوسيده بودند.. وقتي تونستين اين قدر پليد باشين، بدونيد خوشبخت ترين کلاغ روي زمين هستيد..
ششم و آخرين و مهمترين نکته اينجاست که اگه خواستيد درد و دل کنيد و از زندگيتون بگين، هيچ وقت به آب زيرکاهايي مثل هاشور اعتماد نکنيد.. اصلا روزایی که مست کردین با هیشکی حرف نزنین.. يهويي هوس ميکنن هر چي بهشون گفتيد رو تو وبلاگشون بنويسن..
ديگه خسته شدم.. خلاصش اينکه واسه خوشبخت بودن تو اين دوره زمونه فقط کافيه وجدان نداشته باشيد...

چهار سال قبل با دو تا از دوستان استودیوی ضبط موسیقی راه انداختیم.. یه جای بزرگ از حاج کریم اجاره کردیم.. همه بش میگفتن قارقارخان.. طی شش ماهی که مستاجر یکی از پونصد واحدش بودیم، بلاهایی به سرمون آورد که باهاشون میشه ده جلد کتاب نوشت.. چند روز قبل خیلی اتفاقی توی خیابون دیدمش و رفتم مغازه اش.. کلی از زندگیش تعریف کرد و آخرش گفت کمکش کنم یه وصیت نامه بنویسه.. تازه دوزاریم افتاد که بعله قارقارخان مست تشریف دارند.. هر چه قدر تلاش کردم چیزی بهتر از توصیه نامه ای که خوندید به ذهنم نرسید.. به امید خوشبختی همه کلاغ های دنیا..

قارقار..

نوشته شده توسط هاشور در چهارشنبه 8 تیر1390 |
 

معمولا اواسط خرداد، مدرسه ها تعطيل مي شدند. بيست سال پيش امتحانات در سه مقطع زماني به نام ثلث برگزار مي شد.
بر اساس قانوني مسخره، سرويس مدارس هنگام امتحانات کار نميکردند و مجبور بوديم خودمان مسير خانه تا مدرسه را طي کنيم.. مادرم دستم را مي گرفت و راهي امتحان مي شديم. از همان روزها عادت داشتم بيشتر از نصف کتاب را يک ساعت مانده به امتحان بلغور کنم.  با اين که هميشه نسبت به تمام شدن مدرسه احساس بدي داشتم، ولي براي آخرين امتحان روز شماري ميکردم.
خرداد تا همين چند سال قبل براي من يادآور روشن ترين روزهاي زندگي ام بود. آخرين امتحان را که ميدادم، گوشه چادر مادرم را مي گرفتم و راهي خانه مي شديم. در تمام آن سالها، آخرين روز مدرسه هميشه چند کار کوچک انجام مي داديم. از روبروي مدرسه يک ساندويچ کتلت بزرگ مي خريدم و گاز زنان راهي مي شديم. انتهاي کوچه صدر، راهمان را به سمت کتابفروشي تربيت کج مي کرديم و مادرم برايم مجموعه داستان هايي مي خريد که درکشان برايم کمي سخت ولي به طرز عجيبي لذت بخش بود. پياده بر مي گشتيم و بين راه براي ناهار کباب مي خريديم. از بستني بهار چند تا بستني و از مشدي حسين بقال لوچ محله مان نوشابه مي گرفتيم. نرسيده به خانه مان مغازه اي بود که صاحبش پيرمرد بد اخلاقي به نام عباسعلي بود.  هر آت و آشغالي که فکرش را بکنيد توي مغازه اش پيدا مي شد. از نوشابه هاي فاسد و شير مرغ بگير تا اسباب بازي هاي درب و داغان و جان آدميزاد. يک پنجاه توماني توي دستم مي گرفتم و همين قراضه هاي توي عکس را مي خريدم. فرفره چوبي با نخ پلاستيکي. دو تا قلک سفالي کوچولو و بيست سي تا تيله. اهل بازي توي خيابان نبودم و نصف روز هاي تابستان در حياط فرفره بازي مي کردم. پونز را تهش مي چپاندم و نخ را دورش قرقره مي کردم. با يک حرکت سريع دست و کشيدن نخ، فرفره يک دقيقه مي چرخيد و يک دقيقه تمام عاشقانه نگاهش مي کردم... از همان روزها اهل پول جمع کردن نبودم و قلک ها را فقط براي رنگ آميزي مي خريدم. با آبرنگ يک ماه تمام رويشان کار مي کردم و به قدري خوشگل مي شدند که هم بستر شان مي کردم. تيله ها هم براي نشانه گيري توي خانه و بازي با نور بود. تمام اين خرت و پرت، کمتر از پنجاه تومن مي شد. گمانم آخرين بار پانزده سال پيش سي تومن به عباسعلي دادم و فرفره و تيله و قلک خريدم..

دو سال قبل بود.. شايد هم سه سال.. اصلا نميدانم دو سال يا سه سال.. چه فرقي هم مي کند چند سال.. اصلا هزار سال..  همان خردادي را مي گويم که دور از جانتان هار شديم و افتاديم به جان همديگر.. همان خردادي که خر شديم و آخرين اميد هاي باقي را لگد مال کرديم.. همان خردادي که گر چه شناسنامه ام مهر نخورد.. گرچه صلوات نفرستادم و بوق نزدم.. گر چه لباس هاي رنگي نپوشيدم.. ولي زخم خوردم.. ترسيدم.. جلوي چشمانم همين آدم هاي گل باقالي آجر توي سر هم خورد کردند.. همان سالي که بزغاله ها ما را به بازي گرفتند.. هنوز بعد از گذشت دو سال يا چه مي دانم سه سال.. اصلا هزار سال.. هر وقت توي خيابان صداي بلندي مي آيد، نا خود آگاه ضربان قلبم مي شود هزار برابر.. ناخودآگاه فکم مي لرزد.. ناخودآگاه بغض مي کنم.. احمق ها عروسک هاي خوبي براي خيمه شب بازي کثافت ها شدند.. همان سال را مي گويم..

چند روز قبل خيلي اتفاقي توي خانه مان بحث عباسعلي بود.. معطل نکردم و گاز دادم رفتم سمت مغازه اش و کوچه قديمي مان.. اميدوار بودم همانجا باشد گر چه اصلا دوستش نداشتم.. از دور همان مغازه آشغال داني خاک گرفته را ديدم.. رفتم داخل.. عباسعلي به قدري پير شده بود که نه نگاه ميکرد نه حرف مي زد و نه تکان مي خورد.. مغازه را خوب گشتم و فرفره و قلک پيدا کردم.. حداقل بايد مال سي سال پيش باشد.. يک دانه هم تيله ديدم و برداشتم.. حوصله حرف زدن با پيرمرد را نداشتم.. وسايل را نشانش دادم و يک اسکناس روي ميزش گذاشتم و جيم شدم..

حالا تيله دارم.. قلک دارم.. مهمتر از آنها فرفره هم دارم.. بايد خوشحال باشم.. بايد به رسم روزهاي کودکي با اين ها بازي کنم و عاشق زمين و زمان شوم.. حالم خوش نيست.. گريه مي کنم و گريه ميکنم و گريه ميکنم.. براي هر روز از سال بهانه اي تراشيده ايم تا شبيه گاو مشد حسن شويم.. کجايي خدا؟ روزهاي عزيزمان کجايند؟ آدم هاي خوب را کدام گوشه قايم کرده اي؟ شکر.. حنجره ما کال است و صدايمان لال.. غر مي زنيم.. شايد بشنوي.. شايد هم نشنوي.. من توان زندگي و سر و کله زدن با اين هپلي هپو هاي غربتي خل و چل را ندارم.. دست خودم نيست هر کسي هر دروغي تحويلم دهد باور مي کنم.. دست خودم نيست کلافه ام.. دست خودم نيست بچه ام کودنم نفهمم خنگم خلم اصلا من هر چيزي شما بگوييد هستم.. گوش هايم از ريش هاي شما درازتر است.. خراب کرديد دنيايمان را.. به گه کشيديد آرزوهايمان را.. دست خودم نيست از خوب و بد متنفرم و باور کن دست خودم نيست که هيچ چيزي دست خودم نيست..

خدا همه احمق هاي دنيا را خير بدهد.. خدا همه کثافت هاي تاريخ را حفظ کند.. بي معرفت ها.. گند زديد به همه خاطره هايمان.. گند بزنند به ريخت همه تان..

نوشته شده توسط هاشور در دوشنبه 16 خرداد1390 |
 
مطالب قدیمی‌تر